جوگیر شدن

فرض کنید که شخصی تلویزیون را روشن میکند و میبیند که یک مسابقه ی فوتبال در جریان است. وی به فوتبال علاقه مند است و می نشیند پای تلویزیون تا بازی را نگاه کند. احتمالا تمایل پیدا میکند که از تیمی طرفداری کند، ولی کدام تیم؟ شاید تیمی را انتخاب کند که رنگ لباسش را میپسندد، یا تیمی که فکر میکند بهتر بازی میکند و یا شاید تیمی که یکی از دوستانش در آن بازی میکند! اگر هیچ شناختی از تیمها نداشته باشد و از نظر ظاهر هم هیچ ارجحیتی میانشان پیدا نکند، چطور؟ ممکن است ببیند که تیم «الف» ۳ امتیاز از تیم «ب» جلوتر است. به این خاطر تنها چون احتمال میدهد تیم «الف» برنده است طرف آن را بگیرد. یا شاید برعکس دلش برای تیم «ب» بسوزد و طرف آنرا بگیرد. اگر علاوه بر عدم شناخت و ارجحیت ظاهری، دو تیم مساوی باشند، ولی طرفداران تیم «الف» در ورزشگاه به مراتب بیشتر از طرفداران تیم «ب» باشد. آنوقت کدام تیم را بر میگزیند؟ خیلیها تیم «الف» را ممکن است برگزینند، تنها بخاطر داشتن طرفداران بیشتر. البته باز هم ممکن است برخی بخاطر دلسوزی تیم «ب» که طرفداران کمتری دارد را انتخاب کنند.

این نمونه ی ساده، انتخاب و جانبداری از یک گروه یا شخص را تنها و تنها بر پایه ی احتمال بالای برنده شدن و یا داشتن طرفداران بیشتر نشان میدهد. البته این یک نمونه ی ساده ی ورزشی بود که شاید جوانب زیادی در بر نداشته باشد. میتوان مثال را کمی بیشتر به زندگی روزمره وارد کرد. فرض کنید یک دستگاه تلفن همراه و یا پخش کننده ی موسیقی با مارک خاصی به بازار آمده. خیلیها از این دستگاه تلفن همراه و یا پخش کننده ی موسیقی میخرند و طرفدارش میشوند. در این میان شاید عده ای هم هستند که اصلا نیازی به این وسیله نداشتند و تنها به این خاطر که دیدند این وسیله طرفدار زیادی دارد آن را خریدند. یعنی نیاز به این وسیله تاثیری در تصمیم خریدشان نداشته، بلکه پیوستن به طرفداران این وسیله، محرک تصمیم به خرید بوده است.

موضوع را میتوان حتی به سیاست کشید. در مسائلی چون انتخابات، گاه افرادی که به حزب خاصی تعصب ندارند به کسی رای میدهند که احتمال پیروزیش بیشتر بنظر میاید و یا اینکه طرفداران بیشتری دارد، بدون اینکه دلیل محکم دیگری برای رای دادنشان به این شخص داشته باشند. از این مساله گاه بعنوان «اثر ارابه ی موسیقی» نام برده میشود، که برای اطلاعات بیشتر از این اثر به ویکیپدیای فارسی و یا انگلیسی میتوانید مراجعه کنید.

همانطور که گفته شد گاهی در مقابل تمایل به فرد پیروز نما یا پرطرفدار (بدون هیچ دلیل محکم دیگر)، برخی بدلیل دلسوزی به فرد بازنده یا کم طرفدار متمایل میشوند. این موضوع در حالت عادی در حد یک دلسوزی هست ولی در حالت بسیار خاص حتی شخص به گروه و یا کسی که از سوی آن قربانی شده است متمایل میشود و از آن جانبداری میکند. برای این حالت ویژه میتوان از سندرم استکهلم نام برد که دوباره برای اطلاعات بیشتر به ویکیپدیا رجوع کنید.

دنیای بسیار کوچک میمونها

چندی پیش یک ویدیوی کوتاه بنام «دنیای بسیار کوچک میمونها» را دیدم که بنظرم نکته های جالبی داشت. در زیر ترجمه مضمون قسمتی از این ویدیو را آورده ام. در انتهای این ترجمه، ویدیوی اصلی موجود است.

میلیاردها کهکشان در دنیای قابل لمس ما وجود دارند که هر کدامشان خود صدها میلیارد ستاره در بر دارد. در یکی از این کهکشانها و به دور یکی از این ستاره ها یک سیاره ی آبی کوچک میچرخد، که توسط گروهی از میمونها اداره میشود. البته این میمونها فکر نمیکنند که میمون هستند! در واقع اصلا خودشان را به عنوان حیوان قبول ندارند...
داشتن تکنولوژی و ساخت و سازهایی چون اهرام، آسمان خراشها، جت و دیوار بزرگ چین برای این گروه از میمونها پر ابهت و احساس بر انگیز هست.
میمونها گرفتار خودآگاهی شده اند. برخی از آنها ترسانند و برخی نگران. برخی از همه چیز نگران هستند، ولی بیشترین نگرانیشان از این هست که میمونهای دیگر چطور فکر میکنند. چونکه میمونها دوست دارند با بقیه ی میمونها جور باشند. البته این سخت است چون خیلیهاشون از هم متنفرند. همین تنفر از همدیگر هست که این میمونها را از دیگر حیوانات مجزا میکند. این میمونها متنفر از میمونهای متفاوت، میمونهایی از دیگر جاها و میمونهایی با رنگ متفاوت هستند.
همه ۶ میلیارد میمونها احساس تنهایی میکنند. برخی از این میمونها برای حل مشکلاتشون به سراغ یک میمون دیگر میروند. میمونها میدانند که قرار است بمیرند. آنها خدایی را متصور شده اند و به پرستشش مشغولند. میمونها با هم بحث، جدل و دعوا دارند که کدامشان خداوند بهتری را متصور شده. میمونها جنگ را میسازند. بمب هیدروژنی را میسازند.
برخی از میمونها برای گروه دیگری از میمونها برنامه اجرا میکنند و یا آواز میخوانند. میمونها یادبود و جوایزی میسازند و آنها را به همدیگر میدهند، گویی که ارزش و معنای خاصی دارند. برخی از میمونها نوشته های نیچه را میخوانند و درباره اش با هم بحث میکنند، بدون اینکه توجه کنند که نیچه هم در واقع خودش یک میمون بوده.
میمونها برنامه ریزی میکنند، عاشق میشوند، رابطه ی جنسی برقرار میکنند، میمونهای جدیدی را متولد میکنند، آهنگ میسازند و میرقصند. میمونها موهای خود را از بدنشان اصلاح میکنند، گویی که میخواهند طبیعت واقعی میمون بودن خود را انکار کنند.
میمونها مراکز بزرگی برای تجمع خودشان میسازند و اسمش را شهر میگذارند. میمونها تعداد زیادی خطوط فرضی روی زمین کشیده اند.
برخی از میمونها سعی میکنند وانمود کنند که همه چیز بخوبی پیش میرود. برخی از آنها باور دارند که کل هستی تنها برای آنها بوجود آمده. این میمونها نمیخواهند که میمون باشند. میخواهند یک چیز دیگر باشند، ولی نیستند!



مغلطه با توسل به افراد

مغلطه را میشود به عنوان استدلالی منطقاً نادرست ولی احتمالاً با ظاهری درست تعریف کرد، که انواع گوناگونی دارد. در سایتهایی چون ویکیپدیا به تعریف، گفتن انواع و مثالهایی از مغلطه پرداخته شده است. در این نوشته بجای بحث کلی در مورد مغلطه گویی، به نمونه هایی از آن که با توسل به افراد انجام میشود، اشاره میکنم. این مغلطه گوییها گاهی فریبنده بوده و باعث پذیرش این استدلالها توسط مخاطب مغلطه گو میشود. در نمونه های زیر بحث کننده میخواهد به مخاطبش درستی یا نادرستی باور به موضوعی بنام «الف» را با مغلطه گویی و استدلالی غیر منطقی ثابت کند.


۱- توسل به اکثریت.
نمونه: نظر سنجیها نشان داده بیش از ۹۰ درصد مردم به «الف» باور دارند که این خود درستی این عقیده را نشان میدهد.

۲- توسل به یک قشر ممتاز.
نمونه: «الف» درست هست، چون حتی آمار نشان داده بیشتر افرادی که تحصیلات بالایی دارند به «الف» باور دارند.

۳- توسل به یک قشر غیر ممتاز.
نمونه: طبق آمار اکثر افراد کم سواد به وجود «الف» ایمان دارند، که این کهنه بودن و نادرستی «الف» را نشان میدهد.

۴- توسل به افراد شناخته شده همچون دانشمندان.
نمونه: فلان فیزیکدان معروف به «الف» ایمان داشت. با توجه به هوش و دانش بالای وی، «الف» باید درست باشد.
نمونه: با یک بررسی دیده میشود که بیش از ۸۰ درصد کسانیکه فلان جایزه ی مهم و شناخته شده را بردند به «الف» شدیدا باور دارند. پس «الف» حتما موضوعی درست است.

۵- توسل به اخلاقیات.
نمونه: کسی که عقیده ی «الف» را مطرح کرده به عنوان فردی فاسد در تاریخ شناخته شده، پس عقیده ی «الف» درست نیست.
نمونه: فلانی جزء پاکترین و درستکارترین افرادی هست که تا حالا دیده ام. اتفاقا به «الف» هم شدیدا باور دارد که همین باعث شد من هم به «الف» باور بیاورم.
نمونه: از زمانیکه فهمیدم فلانی با آن رفتارهای زننده و بی اخلاقیهایش، به «الف» باور دارد، من ایمانم از «الف» قطع شد.

۶- توسل به مردمی بودن.
نمونه: فلانی بیشترین طرفدار را دارد و به «الف» هم سخت ایمان دارد. پس «الف» درست است.

۷- توسل به سابقه ی فرد.
نمونه: فلانی تا حالا ۱۰۰ تا نظریه با ایرادهای منطقی داده، پس حتما این نظریه ی «الف» هم که اخیرا مطرح کرده غلطه.
نمونه: تا حالا هیچکدام از نظریه های فلانی را کسی نتوانسته رد کند و همه منطقاً ثابت شده اند. پس این نظریه جدیدش درباره ی «الف» هم باید درست باشد.

حقایقِ مگو

گاهی، در مسائلی همچون مسائل کلی زندگی، مذهب، اخلاق و غیره شاید گفتن و اثبات حقیقت، بجای سود، ضرر را در پی داشته باشد. گاهی به این فکر میکنم که اگر به فرض برخی از نظرات من در زمینه های گوناگون درست باشند، آیا اینکه همه مردم نیز به این باور برسند که این نظرات درست هستند، سودمند هست یا خیر. در واقع برخی عقاید در صورت باور شدنش توسط اکثریت مردم، ممکن است موجب نا امنی برای همه (از جمله خود صاحب نظر) شود. برای همین در برخی شرایط، در مورد بعضی مسائل شاید بهتر باشد که یا اصلا سخن نگفت یا دستکم بصورت عمومی سخن نگفت.

مقبولیت و جلب توجه کردن

گاهی شخصی دوست دارد بداند میزان توجه ی دیگران به کار، رفتار و یا گفتارش چه شکلی دارد. به نوعی میزان جلب توجه کردنش را میخواهد که بداند.
با اینکه مقبول دیگران بودن لزوما به معنای درستی نیست، گاهی دانستن میزان و دلایل مقبولیت و یا جلب توجه کردن مفید است. در نهایت اگر شخصی یاد بگیرد که چه چیزی چه کارهایی را برای برخی مقبول و یا غیر مقبول میکند، در آینده شاید بتواند برای پیشبرد برخی مقاصد خود از این موضوع بهره بگیرد.
در مقابل، زیادی دقت کردن در میزان مقبولیت کار، رفتار یا گفتار، شاید نوعی مشکل حساب بشود. برای نمونه ممکن هست کمبود اعتماد بنفس یکی از دلایلی باشد که شخص را مشغول توجه ی بیش از حد به میزان مقبولیت و یا جلب توجه کردن میکند.
در هر حال بنظر میاید علاقه به جلب توجه کردن یکی از مشخصه ی روانی بسیاری از انسانها (اگر نه همه) باشد. همین باعث میشود که اگر فردی موفق به جلب توجه کردن بوسیله ی راههای پذیرفته شده در جامعه نشود، با هنجار شکنی (همچون آشوب و خرابکاری) برای جلب توجه کردن قدم بردارد.

سیستم حکومتی با آرای نابرابر

چندی پیش با شخصی در مورد بهترین نوع حکومت و اینکه متخصصان چگونه در تعیین حاکمیت دست داشته باشند بحث میکردیم. موضوع این هست که همیشه حق با اکثریت نیست. اکثریت گاه تصمیمی میگیرد که بعدا ممکن است خودش هم از آن تصمیم ضرر کند. البته دلیلش هم این هست که اکثریت لزوما به همه چیز آگاه نیست تا بهترین تصمیم را بگیرد. یک راه حل (شاید قدیمی) برای این مشکل اینست که گروهی متخصص به عنوان ناظر بر انتخابات باشد تا گزینه های انتخابی را از انتخابهای اشتباه پاک کند. بنابراین اکثریت تنها از میان گزینه های مورد تایید این گروه متخصص، آنچه که بیشتر می پسندد انتخاب کند. تجربه نشان داده داشتن این گروه ناظر خود ممکن هست به دیکتاتوری ختم شود و حتی چگونگی انتخاب این گروه ناظر هم مشکلزا خواهد بود.

راه حل پیشنهادی:
مجلسی از متخصصان مورد نیاز برای اداره ی کشور داشته باشیم. در این مجلس در هر زمینه ی تخصصی مورد نیاز مثلا 5 تا 10 نفر عضو باشند. هیات دولت نیز قرار است از میان همین مجلس انتخاب شود. انتخاب این افراد متخصص نیز بوسیله رای گیری از مردم انجام میشود، ولی نه رای گیری متداول امروزی. در این رای گیری هر کس لزوما تنها یک حق رای ندارد.
هر چند سال یکبار آزمونی در تخصصهای گوناگون گرفته میشود که شرکت در این آزمون اختیاری است. کسانی که در این آزمون شرکت نکنند و یا نمره ی پایین تر از حد نصاب بیاورند رایشان تنها یک واحد حساب میشود. کسانی هم که در آزمون شرکت کنند با توجه به نمره ی بدست آمده در تخصصهای گوناگون، اعتبار رایشان ممکن است بیشتر از یک واحد شود. برای نمونه اگر کسی در این آزمونها در زمینه ی کشاورزی نمره ی بالایی بگیرد، رای وی برای انتخاب اعضای گروه کشاورزی مجلس 100 واحد (با توجه به نمره ی بدست آورده) حساب میشود. همچنین شرکت نامزدهای انتخاباتی در این آزمون اجباری است و هر نامزد باید در آزمون مربوط به هر گروه تخصصی ی که نامزد میشود، نمره ای بالاتر از یک حد تعیین شده کسب کند.
در واقع کسی که برای نمونه به عنوان عضو گروه کشاورزی مجلس انتخاب میشود هم خودش در آزمون مربوط به کشاورزی نمره ی بالایی آورده و هم توسط مردمی انتخاب شده که متخصصان کشاورزیش رایشان بیش از یک واحد ارزش داشته.
چنین سیستم حکومتی میتواند باعث انتخاب افراد متخصص به روشی مردمی شود و احتمال کارآمدی اداره ی کشور را بالا ببرد. البته این یک ایده ی کلی از چنین ساختار حکومتی است که جزییاتش جای بحث بیشتر دارد.

دوستی، رقابت و حسادت

عموما انسان دوست دارد حداقل در یک زمینه حرفه ای از دوستان نزدیکش بهتر باشد (و یا دستکم جز بهترینهایشان باشد). وقتی حرفه تخصصی میان همه ی افراد یک گروه دوستی یکسان باشد، رقابت افزایش پیدا میکند. یا باید سعی کرد تا از دوستانت بهتر شوی که این مستلزم تلاش و کار مداوم هست؛ و یا اینکه برای کار آنها مشکل درست کنی تا از تو بهتر نشوند (همان زیرآب زدن). بنظر میاد که بطور کلی در چنین گروههای دوستی، مخلوطی از تمایل به پیشرفت و هم تمایل به ناکامی دوستان وجود داشته باشند. هنگام تمایل به پیشرفت، شاید بجای لذت بردن از کنار هم بودن در این گروه، بیشتر انرژی صرف رقابت شود. هنگام تمایل به ناکامی دوستان، حسادتها و زیرآب زدنها ممکن هست دوستی را گاه به گاه به دشمنی تبدیل کند.
شاید کسانی که لذت زندگیشان را در پیشرفت کاری میبینند بهتر باشد با افرادی که دقیقا تخصص و حرفه ی یکسانی دارند دوستی ایجاد کنند. در غیر این صورت بنظر میاید که آرامش و لذت دوستی در گروهی بیشتر دیده میشود که افراد آن تخصصهای مختلفی دارند. هر چه این تخصصها از هم دورتر باشند، احتمال رقابت و یا حسادت به مراتب کمتر خواهد بود.
برای مثال اگر در یک گروه دوستی چهار نفره، هر چهار نفر پزشک و متخصص جراحی قلب باشند و دقیقا در یک محل هم کار کنند، آنگاه فشار ناشی از رقابت و حسادت شاید مجالی برای لذت از این دوستی ندهد. ولی اگر یکی پزشک، یکی مهندس، یکی ورزشکار و دیگری موسیقیدان باشد، احتمال رقابت و حسادت به مراتب کمتر خواهد بود. البته دور بودن بیش از حد حرفه ها و تخصصها خود ممکن است موجب نبود علایق مشترک شود و امکان شکل گیری دوستی را کم کند. بنابراین شاید اگر این چهار نفر همگی پزشک ولی با تخصصهای کاملا مختلف باشند، دوستی لذتبخش تری میانشان پا برجا شود.

نقدی بر وجود خدایی مختار و علیم

در وبسایتی (با نام خردگرایی و ایمان ستیزی) بحثی بنام برهان اختیار برای نقد وجود خدایی مختار و علیم بیان شده که در زیر با کمی تغییر و خلاصه سازی آمده است.

می‌دانیم خداوند باید ویژگی هایی داشته باشد. از جمله اینکه دارای اختیار و آزادی عمل از خود باشد، همچنین باید علیم (همه چیز دان) باشد، علیم بودن او به این معنی است که باید از گذشته و حال و آینده همه امور آگاه باشد. در برهان اختیار نشان داده می‌شود که بین این دو ویژگی یعنی مختار بودن و علیم بودن خدا تناقض وجود دارد. بنابراین موجودی که در درون خود متناقض است وجود نخواهد داشت و لذا وجود خدا ناممکن است.
شرح برهان

چه موجودی را مختار و چه موجودی را مجبور می‌گوییم؟ روشن است که مختار بودن به این معنی است که موجودی در یک زمان با چند گزینه نابرابر مواجه باشد و توانایی انتخاب یکی و همچنین رد کردن دیگر گزینه ها را داشته باشد. هیچ چیز هم او را وادار به انتخاب یا رد هر کدام از گزینه ها نکند. یعنی اینکه او قبل از انتخاب، باید یک مرحله شک و تردید را پشت سر بگذارد تا به یقین برسد و سپس انتخاب کند. شک و تردید یعنی عدم اطمینان و قطعیت، در شرایطی باید رخ دهد که هنوز انتخاب صورت نگرفته و گزینه ها نیز شرایط انتخاب بالقوه برابر را دارند. اگر موجودی علیم باشد و از همه چیز خبر دار باشد نمی‌تواند دارای اختیار هم باشد. اگر آن موجود توانایی پیش بینی انتخاب خود را دارد (طبق تعریف علیم بودن) پس حتماً همان را انتخاب خواهد کرد. اما اگر مختار باشد باید بتواند همان را که پیش بینی کرده بود انتخاب نکند!
می‌دانیم موجود علیم هیچ گاه در مرحله شک و عدم اطمینان قرار نمی‌گیرد. او می‌داند که کدام را بر می‌گزیند. لذا بلافاصله انتخاب خواهد کرد. اما اگر الان می‌داند که در آینده چه می‌شود، پس در آینده نمی‌تواند گزینه خود را تغییر دهد. چرا که مجبور است همان را که می‌دانسته برگزیند. اما اگر مختار است، پس می‌تواند همان را که می‌دانسته بر نگزیند و یکی دیگر را اختیار کند. و این یعنی اینکه از قبل نمی‌دانسته کدام را اختیار خواهد کرد.
اگر خدا قدیر است و طبق تعریف قدیر بودن می‌تواند هر کاری را بکند و لذا می‌تواند تصمیمش را نیز تغییر دهد، در عین حال علیم هم هست. یعنی از آینده مطلع است و آن را می‌داند. پس آینده تغییر ناپذیر است و لذا خدا مجبور به انتخاب فقط "یک آینده" است.
یک بهانه و راه فرار از این برهان اینست که بگوییم زمان برای خدا بی معنی است و آینده و گذشته را نمی‌توان برایش در نظر گرفت. اما با نگاهی عمیق تر همین حرف هم پر از اشکال است. مثلاً گفته می‌شود خدا جهان را خلق کرد. این یعنی زمانی جهان خلق نشده بود. در آن زمان خدا حتماً موجود بوده است، چرا که ازلی ست. پس زمانی رسیده که خدا جهان را خلق کرده است. با بی معنی در نظر گرفتن زمان برای خدا، استفاده از هر فعلی برای خدا ناممکن می‌شود. چرا که فعل یا کار در زمان و مکان انجام پذیر است و خداوند با آن سر ناسازگاری دارد. موجودی هم که توانایی انجام فعلی را نداشته باشد عاری از شخصیت است و نمی‌تواند خدا باشد.

اطمینان فراوان به سوالات فکر ولی نه جوابهای آن

«نویسنده‌ی متن زیر فرهاد می‌باشد.»

فکر یک پردازشگر است و می پرسد. به هیچ عقیده ای وابسته نیست و مثل رایانه ایست که داده های ورودی را گرفته و داده های خروجی می دهد، ولی با ضعف های عجیب آن آشنا شوید:
1-کند است. یعنی تا بیاید یک مسئله را آنالیز کند و جواب ها را پیدا کند طول می کشد.
2-در مقابل مسائل پیچیده فشار فراوانی را تحمل می کند و گاهی اوقات مجبوریم همه چیز را رها کنیم.
3-در صورت ندانستن عملاً بی فایده است چرا که احتمالات فراوانی را می دهد.

ولی نکته ی مهم اینجاست که ما چیزی جز فکر برای آنالیز نداریم. پس چه باید کرد؟ اگر کسی چیزی را گفت باید هر دو احتمال درستی و غلطی را داده و نباید با آن مخالفت نمود. چرا که فکر می گوید: من چیز هایی را نمی دانم ممکن است درست باشد و احتمالات فراوان دیگر. اگر خداوند در قرآن چیزی را می فرماید باید دقیقا با فکر بررسی شود. اگر فرضا شیطان خود را از انسان بالاتر دانست باید دقیقا بررسی شود. باید این قضایا را از تمامی جوانب نگریسته و سوالات فراوانی را مطرح کنیم. ولی مسئله اینجاست که با ندانستن فکر چه کنیم؟ فکر ما جوابی مطابق با دانسته ها می دهد و لذا باید با شک و دودلی به آن نگاه کنیم چرا که همه چیز را نمی دانیم! سولات فکر را کاملا می توانیم بپذیریم ولی باید در جواب های آن بیشتر شک کنیم! تنها تلاش من این است که بگویم به تمام احتمالات نگاه کنید و تحت تاثیر یک ذهن شرطی شده (فرهنگ، مذهب و ..) فورا یک نظریه را رد نکنید و سوالات فراوانی را طرح کنید، ولی به جواب های فکر اطمینان زیاد نداشته باشید!

اخطارهای دینی به ناباوران دین

بسیاری از ما بارها اخطارهایی را شنیده‌ایم که یک دین به آنانی می‌دهد که حقانیت آن دین را قبول ندارند. برای نمونه اخطار داده میشود که اگر بدون اعتقاد به این دین از دنیا بروید، عذابی برایتان در نظر گرفته میشود. از نظر منطقی اگر شخصی یقین بیاورد که دینی درست است و سرپیچی از آن مایه‌ی بدبختی خواهد بود، بلافاصله آن را میپذیرد. پس اگر افرادی دینی را نمیپذیرند، بدین معنا است که دلیلی برای پذیرش آن پیدا نکرده‌اند (بجز موارد استثنایی!). در واقع این افراد با اندیشه‌هایشان به این نتیجه رسیدند که این دین قابل پذیرش نیست. حال پرسش این است که اگر کسی با کمک عقل و خردش، دینی را قابل پذیرش نبیند، در صورت درستی و حقانیت دین آیا میتوان این فرد را قابل مجازات دانست؟
یک مثال ساده را میتوان در داستانهای انبیا یافت.
پیامبری قومی را به دینی فرا می‌خواند. عده‌ای قبول می‌کنند و عده‌ای آنرا رد می‌کنند. پس از آن خداوند کسانی را که دین را رد کرده بودند مجازات میکند.
چرا این افراد دین را رد کرده بودند؟ آیا در حالت طبیعی میتوان گفت که شخصی دینی را درست و بر حق بداند ولی از روی عناد آنرا رد کند؟ عناد با چه کسی؟ با خودش؟ آیا اینطور نیست که عقل و خردی که خداوند به منکران دین داده بود، توانایی شناسایی خود خداوند و دینش را نداشت و آنان نیز ناگزیر شدند که دین را رد کنند؟ آیا این منطقی و عادلانه است که این افراد بخاطر ناتواناییشان در درست و به حق دیدن دین، مجازات بشوند؟

شخصی به دیگری میگفت: "خداوند به من محبت کرده و ایمان به خدا و دینش را در دلم گنجانده. بنابراین پس از مرگ از بهشتیان خواهم بود. تو که نه خدا را قبول داری و نه دینش را، در صورت وجود خدا، از مجازات پس از مرگ نمیترسی؟
شخص دیگر گفت: "کسی در دل من ایمان به خداوند و یا دینی را قرار نداده. با کمک عقل نیز به حقانیت دین نرسیده‌ام. بنابراین پس از مرگ اگر خداوندی عادل باشد مرا بخاطر نیافتن دلیلی منطقی یا قلبی مجازات نمیکند. اگر هم که خدا عادل نباشد، تبعیت کردن یا نکردن از وی تضمینی در مجازات نشدن یا شدن پس از مرگ ندارد."

كانت : بداهت نشانه ي صداقت نيست

«نویسنده‌ی متن زیر MIAD می‌باشد.»

سلام به همه!
من مي دونم اين مطالب كمي طولانيه و ممكنه حوصله ي خوندنشو نداشته باشين مخصوصا اينكه حرفاي خودم نيست وهمش كپيه! (آخه گفتم اگه حرف خودم باشه ممكنه خوشتون نياد و بگين: اين حرفا سند ومدرك نداره!) اينه كه از بزرگان اينجا مينويسم. اما بهتون پيشنهاد مي كنم اين صفحه رو save كنيد و اگه خسته ميشيد، طي چند مرحله اونو بخونيد. پشيمون نميشيد! حتي ممكنه روش زندگيتون تغيير كنه! ‌(باور نمي كنيد ؟ خودتون بخونيد!)

چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم؟

(از برتراند راسل به نقل از آفتاب نیوز)

آفتاب _ فرهنگ و انديشه: برتراند آرتورویلیام راسل (زادهٔ ۱۸ می ۱۸۷۲ - درگذشتهٔ ۲ فوریه ۱۹۷۰). ریاضیدان، منطق‌دان و فیلسوف بریتانیایی بود که آثارش در مورد تحلیل منطقی، فسلفه در قرن بیستم را تحت تاثیر قرار داد. برتراند راسل که موفق به کسب جایزهٔ نوبل نیز شد، در گفتاري كوتاه با عنوان « چگونه از عقايد احمقانه بپرهيزيم؟»، به روشني به آسيب شناسي آفات تعصب، جزم و جمود، پيشداوري و .... در باورهاي آدمي مي پردازد.
برای پرهيز از انواع عقايد احمقانه ای که نوع بشر مستعد آن است، نيازی به نبوغ فوق بشری نيست. چند قاعده ساده شما را اگر نه از همه خطاها، دست کم از خطاهای ابلهانه بازميدارد. اگر موضوع چيزی است که با مشاهده روشن ميشود، مشاهده را شخصاً انجام دهيد. ارسطو ميتوانست از اين باور اشتباه که خانمها دندانهای کمتری از آقايان دارند با يک روش ساده پرهيز کند: از خانمش بخواهد که دهانش را باز کند تا دندانهايش را بشمارد. او اين کار را نکرد چون فکر ميکرد ميداند. تصور کردن اين که چيزی را ميدانيد در حالی که در حقيقت آن را نميدانيد، خطای مهلکی است که همه ی ما مستعد آن هستيم. من باور دارم که خارپشتها سوسکهای سياه را ميخورند، چون به من اين طور گفته اند؛ اما اگر قرار باشد کتابی درباره عادات خارپشتها بنويسم، تا زمانی که نبينم يک خارپشت از اين غذای اشتها کور کن لذت ميبرد، مرتکب چنين اظهار نظری نميشوم. درهرحال، ارسطو کمتر از من محتاط بود. نويسندگان باستان و قرون وسطا اطلاعات جامعی درباره تکشاخها و سمندرها داشتند. با وجود آن که هيچکدامشان حتا يک مورد از آنها را هم نديده بودند، يک نفر هم احساس نکرد لازم است از ادعاهای جزمی درباره آنها دست بردارد. اغلب موضوعات از اين ساده تر به بوته ی آزمايش درمي آيند. اگر مثل اکثر مردم شما ايمان راسخ پرشوری نسبت به برخی مسائل داريد، روشهايی وجود دارد که ميتواند شما را از تعصب خودتان باخبر کند. اگر عقيده مخالف، شما را عصبانی ميکند، نشانه آن است که شما ناخودآگاه ميدانيد که دليل مناسبی برای آنچه فکر ميکنيد، نداريد. اگر کسی مدعی باشد که دو بعلاوه دو ميشود پنج، يا اين که ايسلند در خط استوا قرار دارد، شما به جای عصبانی شدن، احساس دلسوزی ميکنيد، مگر آن که اطلاعات حساب و جغرافی شما آن قدر کم باشد که اين حرفها در افکار شما تزلزل ايجاد کند. اغلب بحثهای بسيار تند آنهايی هستند که طرفين درباره موضوع مورد بحث دلايل کافی ندارند. شکنجه در الاهيات به کار ميرود، نه در رياضيات؛ زيرا رياضيات با علم سر و کار دارد، اما در الاهيات تنها عقيده وجود دارد. بنابراين هنگامی که پی ميبريد از تفاوت آرا عصبانی هستيد، مراقب باشيد؛ احتمالاً با بررسی بيشتر درخواهيد يافت که برای باورتان دلايل تضمين کننده ای نداريد.
يک راه مناسب برای اين که خودتان را از انواع خاصی از جزميت خلاص کنيد، اين است که از عقايد مخالفی که دوستان پيرامونتان دارند آگاه شويد. وقتی که جوان بودم سالهای زيادی را دور از کشورم در فرانسه، آلمان، ايتاليا و ايالات متحده به سر بردم. فکر ميکنم اين قضيه در کاستن از شدت تعصبات تنگ نظرانه ام بسيار مؤثر بوده است. اگر شما نميتوانيد مسافرت کنيد، به دنبال کسانی بگرديد که ديدگاههايی مخالف شما دارند. روزنامه های احزاب مخالف را بخوانيد. اگر آن افراد و روزنامه ها به نظرتان ديوانه، فاسد و بدکار ميآيند، به ياد داشته باشيد که شما هم از نظر آنها همينطور به نظر ميرسيد. با اين وضع هر دو طرف ممکن است بر حق باشيد، اما هر دو نميتوانيد بر خطا باشند. اين طرز فکر زاينده نوعی احتياط است. برای کسانی که قدرت تخيل ذهنی قوی دارند، روش خوبی است که مباحثه ای را با شخصی که ديدگاه متفاوتی دارد در ذهن خود تصور کنند. اين روش در مقايسه با گفتگوی رودررو يک فايده و تنها يک فايده دارد و آن اين که در معرض همان محدوديتهای زمانی و مکانی قرار ندارد. مهاتما گاندی راه آهن و کشتيهای بخار و ماشين آلات را محکوم ميکرد، او دوست ميداشت که تمام آثار انقلاب صنعتی را خنثي کند. شما ممکن است هرگز اين شانس را نداشته باشيد که با شخصی دارای چنين عقايدی روبرو شويد، زيرا در کشورهای غربی اغلب مردم با دستاوردهای فن آوري های جديد موافقند. اما اگر شما ميخواهيد مطمئن شويد که در موافقت با چنين باور رايجی بر حق هستيد، روش مناسب برای امتحان کردن اين است که مباحثه ای خيالی را تصور کنيد و در نظر بگيريد که اگر گاندی حضور ميداشت چه دلايلی را برای نقض نظر ديگران ارائه ميداد. (بنده هم «ميعاد !» اضافه ميكنم كه: لازم نيست حتما هم اين مباحثه در ذهنتون انجام بگيره چون در زمان فيدل كاسترو، در كوبا استفاده از بسياري مظاهر دنياي امروز مانند : موبايل ! ويدئو ! دي وي دي ! و حتي كامپيوتر ! براي مردم اين كشور ممنوع بود !!!‌ با روي كار آمدن رائول -برادر فيدل كاسترو- استفاده از موبايل و دي وي دي آزاد شد !! حدودا در اوايل ارديبهشت امسال استفاده از كامپيوتر شخصي در اين كشورآزاد شد ! اما همچنان استفاده از اينترنت جز در موارد خاص ممنوع است ! " واقعا كه خودمم وقتي خوندم باورم نشد اما مي تونيد سرچ كنيد وبه درستي اين مطالب اطمينان پيدا كنيد " پس مي بينيد كافيه يه سر به كوبا بزنيد يا با بعضي مردم ودولتمردان اون كشور مباحثه كنيد ! )من گاهی بر اثر اين گونه گفتگوهای خيالی واقعاً نظرم عوض شده است؛ به جز اين، بارها دريافتم که با پی بردن به امکان عقلانی بودن مخالفان فرضي، تعصبات و غرورم رو به کاستی ميگذارد. نسبت به عقايدی که خودستايی شما را ارضاء ميکند، محتاط باشيد. از هر ده نفر، نه نفر چه مرد و چه زن قوياً معتقدند که جنسيتشان برتری ويژه ای دارد. دلايل زيادی هم برای هر دو طرف وجود دارد. اگر شما مرد باشيد ميتوانيد نشان دهيد که اغلب شعرا و بزرگان علم مرد هستند؛ اگر زن باشيد ميتوانيد پاسخ دهيد که اکثر جنايتها هم کار مردان است. اين پرسش اساساً حل شدنی نيست، اما خودستايی اين واقعيت را از ديد بسياری از مردم پنهان ميکند. همه ما، اهل هر جا که باشيم، متقاعد شده ايم که ملت ما برتر از ساير ملتهاست. ما با وجود دانستن اين که هر ملتی محاسن و معايب خاص خودش را دارد، معيارهای ارزشيمان را به گونه ای تعريف ميکنيم که ثابت کنيم ارزشهايمان مهمترين ارزشهای ممکن هستند و معايبمان تقريباً ناچيزند. دراينجا دوباره انسان معقول ميپذيرد که با سوآلی روبروست که ظاهراً جواب درستی برای آن وجود ندارد. دشوارتر از آن، اين است که بخواهيم مراقب خودستايی بشر به واسطه بشر بودنش باشيم، زيرا ما نميتوانيم با ذهن غيربشری مباحثه کنيم. تنها راهی که من برای برخورد با اين نوع خودبينی بشر سراغ دارم، اين است که به خاطر داشته باشيم بشر جزء ناچيزی از حيات سياره کوچکی در گوشه کوچکی از اين جهان است و همانطور که ميدانيم در ديگر بخشهای کيهان هم ممکن است موجوداتی باشند که نسبت بزرگيشان به ما مثل نسبت بزرگی ما به يک ستاره دريايی است.

انيشتين و داروين

داستان دو نظريه ومشكل تكامل، در گفت وگو با نيل دوگراس تايسون ستاره شناس .(نقل از هوپا)
آلن بويل
ترجمه:كاوه فيض اللهى
دانشمندى سر برآورد با شيوه اى نو در تبيين زيست شناسى و يك نسل بعد دانشمند ديگرى سر برآورد با شيوه اى نو در تبيين فيزيك. اكنون پس از يك قرن بررسى موشكافانه هر دو تبيين هنوز كاملاً به اعتبار خويش باقى اند. اما در فرهنگ عامه از آلبرت اينشتين فيزيكدان بتى ساخته شده در حالى كه ميراث چارلز داروين زيست شناس در غبارى تيره از اختلاف نظر فرو رفته است. چرا جايگاه نظريه هاى داروين درباره منشاء گونه ها كه در سال ۱۸۵۹ مطرح شد و نظريه هاى اينشتين درباره نسبيت كه در فاصله سال هاى 1905-1916 به چاپ رسيد، نزد مردم اينچنين متفاوت است؟ نيل دوگراس تايسون (Tyson .N) اختر فيزيكدان، مدير افلاك نماى هايدن در نيويورك و يكى از دو نويسنده كتاب «منشاء: چهارده ميليارد سال تكامل كيهان» در گفت وگويى كه اخيراً در دانشگاه واشينگتن انجام شده به اين پرسش مى پردازد.

• به نظر مى رسد اينشتين و داروين در جامعه ما دو جايگاه متفاوت دارند. يكى تقريباً نماد فرهنگ عامه است در حالى كه بعضى ها مى خواهند آن يكى ديگر را بى اعتبار كنند. چرا وضعيت به اين شكل است كه نسبت به اين دو رويكردهاى متفاوتى وجود دارد، در صورتى كه نظريه هايشان از نظر شواهد تاييدكننده، در وضعيت بسيار مشابهى قرار دارد؟

با آ نكه هر دو دانشمند بودند، اما اينشتين نخستين دانشمند بسيار مردمى بود كه فعاليت هايش در راه اهداف اجتماعى و نيز آرمان هاى سياسى، هويدا و پيش چشم همگان بود. بعيد مى دانم چنين چيزى در مورد داروين هم صدق كند. مى دانم كه او در روزگار خويش بسيار متهور بود. مى دانم كه كتابش، «اصل انواع»، كتابى پرفروش بود. اما گمان نمى كنم فعاليتى در سياست داشت كه تاثيرى در روند كار دولت ها گذاشته باشد. سراغ ندارم ملتى مستقل نزد او آمده باشند و تقاضا كنند كه رئيس جمهورشان شود، آن طور كه براى مثال كشور جديد اسرائيل از اينشتين چنين خواسته اى داشت. من به عنوان يك شهروند و به عنوان يك دانشمند عمومى مى توانم به شما بگويم كه اينشتين يك پارادايم علمى جاافتاده با ريشه هاى بسيار محكم را از اساس واژگون كرد در حالى كه داروين عملاً هيچ پارادايم علمى را واژگون نكرد. پارادايم از پيش وجود داشت اما فرايندى تدريجى بود: «آيا تكامل آن طور كه لامارك مى گويد با وراثت صفات اكتسابى عمل مى كند؟ نه. اين طور نيست.»...
در اينجا مى توان تكامل يك ايده يعنى چگونگى عملكرد تكامل را ديد در حالى كه اينشتين مدعى شد فيزيك نيوتنى ناقص است و اين چيزى است كه در طول صدها سال حاكميت فيزيك نيوتنى غيرقابل تصور بود. آن طور كه من از تاريخ برداشت كرده ام مردم همواره از كسانى كه همگان به نابغه بودنشان اذعان دارند مى خواهند كه درباره همه چيز اظهارنظر كنند.

•درست مانند وضعيتى كه امروزه در رابطه با ستارگان موسيقى راك وجود دارد. همه مى خواهند بدانند كه بونو درباره قحطى در جهان چه فكر مى كند. هر چند او از طريق موسيقى به پول رسيده است.

دقيقاً. به همين خاطر اينشتين در اين حوزه هاى ديگر الزاماً متخصص نيست. حتى در اين حوزه هاى ديگر الزاماً فردى مطلع هم نيست. اما مردم مى دانند كه او انديشمندى ژرف است. پس مى خواهند بدانند كه انديشه هاى ژرف او درباره يهوديان و اعراب چيست و همين طور درباره نهضت حقوق مدنى، بمب اتم آلمانى نازى؟ به اين ترتيب او عملاً مشاور مردمى شد كه تلاش مى كردند از كسى كه به او اعتماد كامل داشتند يعنى از يك نابغه ايده بگيرند. همين عامل است كه اينشتين را از داروين متمايز مى سازد. اما فكر مى كنم عامل مهمترى نيز وجود دارد: در اين دنيا هيچ علمى مانند فيزيك نيست. هيچ چيز نزديك به آن دقتى كه فيزيك با آن شما را قادر به درك جهان اطرافتان مى سازد نيست. قوانين فيزيك است كه به ما امكان مى دهد بگوييم خورشيد دقيقاً كى طلوع خواهد كرد. كسوف چه وقت شروع مى شود و چه وقت به پايان خواهد رسيد. شهاب سنگ كى به زمين برخورد مى كند، آن وقت كه ديويد لوى و جين و كارولين شوميكر يك ستاره دنباله دار كشف كردند را يادتان هست؟ آنها براساس چند اندازه و مشخصات آن گفتند كه دفعه بعد با مشترى برخورد خواهد كرد. آنچه قابل توجه است اينكه هيچ كس در اين پيش بينى ترديد نكرد. زيرا همه مى دانند كه اين قدرت درك حاصل از مبانى فيزيك است كه پيش بينى آينده را با دقت زياد امكان پذير مى سازد. زيست شناسى اين طور نيست. شيمى هم اين طور نيست، بله، مى توان نتيجه واكنش ها را پيش بينى كرد. بله مى توان مكانيسم ها را درك كرد. نظريه تكامل داروين چارچوبى است كه تنوع حيات بر روى زمين در آن درك مى شود. اما در كتاب «اصل انواع» داروين هيچ معادله اى نيست كه بتوان با استفاده از آن گفت فلان گونه صد سال يا هزار سال ديگر به چه شكلى در خواهد آمد. زيست شناسى هنوز به آنجا نرسيده است كه بتواند با اين دقت پيش بينى كند. پس هنگامى كه از نظريه نسبيت و نظريه تكامل صحبت مى كنيم مى دانيم كه هر كدام شيوه بسيار مهمى براى شناخت جهان است. اما جعبه ابزارى كه همراه نظريه نسبيت است، كه در واقع همراه هر نظريه فيزيكى است، در چنان سطحى از دقت است كه آن را در ترازى ديگر قرار مى دهد. يعنى صرفاً يك اصل سازمان دهنده نيست. وقتى پيش بينى مى كنيد كه خورشيد فردا صبح ساعت هفت و بيست و دو دقيقه طلوع خواهد كرد و كسى بخواهد با شما بحث كند، با آن گفت وگو فقط وقتتان را هدر خواهيد داد. بگذاريد و برويد زيرا با اطمينان مى دانيد كه چه اتفاقى خواهد افتاد. به همين دليل چون نظريه تكامل داروين نظريه اى در زيست شناسى است و چون زيست شناسى علمى متفاوت از فيزيك است، به نظر يك آدم بيگانه ناوارد چنين مى آيد كه مى توان پابرهنه وسط پريد و مدعى شد كه مسائل آنطور كه زيست شناس مى بيند نيست. اين البته اكنون نادرست است، اما مى خواهم بگويم وقتى جعبه ابزارى با قدرت پيش بينى در اختيار داشته باشيد، درست مانند آن است كه زره پوش شده باشيد. ديگر اهميتى نخواهيد داد كه كسى بگويد آن معادله غلط است. معادله به وضوح درست است، پس برويد منزل تان.
از آنجا كه تكامل اصل سازمان دهنده زيست شناسى است كه امكان درك پديده ها را فراهم مى كند، هستند كسانى كه در برابر آن ايستادگى مى كنند به عقيده من مخالفت در اين سطح با مخالفت شايع در زمانى كه كپرنيك و گاليله ثابت كردند زمين به دور خورشيد مى گردد و نه بر عكس تفاوت بنيادى ندارد. در آن زمان گرانش نيوتنى را نداشتيم. نمى شد مكانيسم چرخ دنده اى منظومه شمسى را با دقت زياد پيش بينى كرد، اصلاً در آن زمان «منظومه شمسى» كلمه جديدى بوده كه تلويحاً به معناى قرار داشتن خورشيد در اين مركز عالم بود. در آن زمان طبقات مذهبى در اين باره بحث مى كردند و مى گفتند كه خلاف كتاب مقدس، خلاف خدا، شيوه خدا و خواست خدا است. البته در آن زمان كليسا فوق العاده قدرتمند بود. در ايتاليا عملاً كليسا حكومت مى كرد. بنابراين قدرت لازم براى تحميل يك ديدگاه وجود داشت و اين پشتيبانى از ديدگاه هايى كه با تفسير كليسا از كتاب مقدس مغايرت داشت را براى سلامتى افراد مضر مى ساخت.خوشبختانه بايد به اطلاع شما برسانم كه امروزه اگر كسى بگويد كه زمين به دور خورشيد مى گردد يا ستارگان ديگرى وجود دارند كه ممكن است سياره هايى داشته باشند كه در آنها حيات باشد، زنده زنده پاى چوبه دار سوزانده نمى شود. جوردانو برونو همين حرف ها را زده بود كه در سال ۱۶۰۰ پاى دار سوزانده شد؛ درست ده سال پيش از آن كه گاليله با «پيام آور ستارگان» (تلسكوپ گاليله _ م) عملاً روى صحنه بيايد و خبر دهد كه مشترى اقمارى دارد و به اين ترتيب مشترى را مركز اين حركت سازد و نه زمين. از آن زمان تاكنون اوضاع به سرعت تغيير كرده است. از سوزاندن برونو در آتش تا بازداشت خانگى گاليله تا به امروز كه كليساى كاتوليك بيانيه مى دهد و اعلام مى كند كه تكامل درست است. به اين ترتيب تاريخ نشان داده است كه نظام هاى اعتقادى خداباورانه همواره توانسته اند خود را با اكتشافات غالب علم زمان خويش سازگار سازند. آنها كه اين كار را نكنند جا خواهند ماند و اگر كسى جا بماند دستش از نيروهايى كه سيستم هاى اقتصادى نوظهور را كنترل مى كنند كوتاه خواهد شد. ما در قرن بيست و يكم زندگى مى كنيم نيروى پيش برنده نظام هاى اقتصادى نوين علمى و تكنولوژيك خواهند بود ما كه ديگر در عصر كشاورزى نيستيم. گفتن اينكه من به گفته هاى داروين اعتقاد ندارم در نيمه قرن نوزدهم چه پيامد هايى داشت؟ عملاً هيچ، اما امروزه با وجود اين همه شركت هاى تكنولوژى زيستى بدون نظريه تكامل هيچ دركى از زيست شناسى وجود ندارد. در نتيجه چنانچه كسى بگويد «من اعتقادى به نظريه تكامل ندارم و فكر مى كنم كه هر كدام از ما اختصاصاً آفريده شده است» بايد به پيامد هاى آن در رابطه با وضعيت استخدامى اش توجه كند حال اگر كسى نخواهد دانشمند شود شايد اين مسئله اهميت چندانى نداشته باشد. خب در واقع حرفه هاى بسيارى هست كه در آنها دانشمندان كارى ندارند. اما همانطور كه گفتم نظام هاى اقتصادى نوظهور با علم و تكنولوژى به پيش مى روند، در حالى كه تكنولوژى زيستى پيشگام آنها است. اگر كسى بيايد و حرفى از آدم و حوا بزند حتى از در ورودى هم نخواهد گذشت. او به دردشان نمى خورد زيرا نمى توانند از دانش او براى رسيدن به واكسن بعد، داروى بعد و درمان بعدى براى سرطان استفاده كنند. چنين دانشى به اكتشافاتى كه مى دانيم در سالن هاى شركت هاى تكنولوژى زيستى انتظارمان را مى كشند، راه نخواهد برد.

•منظورتان آن است كه ديد شخص از اين نظريه ها روى آهنگ نو آورى تاثير مى گذارد؟

بله.و براى آنكه اين كج فهمى درباره اصطلاح «نظريه» را در نطفه خفه كنم بايد اضافه كنم كه تا پيش از اينشتين تمام نظريه هاى فيزيكى آزموده شده و تاييد شده، «قانون» ناميده مى شد: قوانين سه گانه نيوتن در حركت، قوانين گرانش و قوانين ترموديناميك و... هنگامى كه اينشتين از راه رسيد نشان داد كه نيوتن ناقص است. اشتباه نه، بلكه ناقص زيرا فقط زيرمجموعه اى از واقعيت را توصيف مى كند. اينشتين نشان داد كه براى تبيين اين واقعيت درك عميق ترى لازم است. در اين لحظه فيزيكدانان _ به گمانم نه حتى آگاهانه، بلكه به نوعى نيمه آگاهانه _ دست از «قانون» ناميدن چيزها برداشتند. در قرن بيستم هيچ «قانونى» در فيزيك وضع نشد. نظريه كوانتوم داريم، نظريه نسبيت و... كافى است نگاهى به كتاب ها بيندازيد تا ببينيد كه همه از اصطلاح «نظريه» استفاده مى كنند. به نظرم اين به معناى رسيدن به يك شناخت است كه كسى كه بعد از شما مى آيد ممكن است به دركى عميق تر از پديده دست يابد. اما «عميق تر» به اين معنا نيست كه كار شما ديگر اعتبار ندارد بلكه صرفاً يعنى آنكه گستره وسيع ترى از شناخت در انتظار شما است كه آنچه شما مى دانيد در دل آن جاى مى گيرد. مانند نمودار كلاسيك و قديمى ون است: جهان نيوتن اينجا است در يك دايره و اكنون جهان اينشتين در دايره اى بزرگتر كه نيوتن را در برمى گيرد و هنگامى كه معادلات اينشتين را در گرانش و سرعت پايين در نظر بگيريد فرقى با معادلات نيوتن ندارد. در اين شرايط همه آن معادلات فرو كاسته شده و به شكل معادلات نيوتن درمى آيند. از آنجا كه معادلات نيوتن جواب مى دهند، در شرايطى كه ثابت شده درست هستند، ناگهان از كار نمى افتند. به عبارت ديگر به خاكستر ننشسته اند بلكه هنوز صحيح و سالم آنجا هستند. به همين خاطر اكنون مى دانيم كه نسبيت عام ناقص است چرا كه با مكانيك كوانتوم پيوند نخورده است. آنها ازدواج نكرده اند و با هم صحبت نمى كنند. ما اكنون هم اين را مى دانيم. از اين رو برآنيم كه هنوز دايره بزرگترى نيز هست كه مكانيك كوانتوم و نسبيت عام را دربر خواهد گرفت و اين چيزى است كه متخصصان نظريه تار(ريسمان) در پى آنند. همين است كه به آنها انگيزه مى دهد و از روى هوس نيست.

•همين طور است. صرف هوس رسيدن به چيزى پيچيده و اسرارآميز نيست.

بى خودى و براى خنده كه اين كار را نمى كنند. نه، واقعاً شكافى هست و اين درك عميق تر همان طور كه گفتم دركى است كه شناخت هاى پيشين را دربرمى گيرد زيرا از پيش معلوم شده كه درستند و جواب مى دهند. اما عموم مردم با اين تغيير در كاربرى واژگان هماهنگ نيستند. آنها كلمه «نظريه» را مى شنوند و مى گويند «خب، فقط يك نظريه است. ممكن است فردا نظريه ديگرى بدهند.» بله، اما اگر نظريه فردا متفاوت شد به خاطر آن است كه نظريه اى قوى تر از قبلى داريم. نه به خاطر آنكه چيزى به كل متفاوت يافته ايم. اكنون حتى براى ناميدن ايده هايى كه بسيار آزمايشى و خام هستند نيز از واژه «نظريه» استفاده مى شود. اين درست اما به اين ترتيب به مشكلى برمى خوريم: نظريه تكامل داريم و نظريه كوانتوم كه همه به خوبى آزموده شده و كاملاً جاافتاده و تاييد شده اند و از طرف ديگر نظريه كسى را داريم كه در مرز علم است اما احتمالاً ثابت خواهد شد كه نادرست است زيرا بيشتر نظريه هاى جديد نادرستند. اما همين ها دانشمندان را مدام در وضعيت پژوهش نگه مى دارند. هر جا كه فهميديد جريان چيست سعى مى كنيد با باز كردن راهتان از ميان خار و خاشاك پيش برويد، بين شيوه كاربرد كلمه «نظريه» توسط دانشمندان و برداشت عوام از اين كلمه ناهماهنگى ناجورى وجود دارد، هر چند اكنون از اين شيوه درك جهان يك قرن مى گذرد. قسمت ناخوشايند ماجرا همين جا است. اما آنچه مردم بايد بفهمند آن است كه هيچ چيز قوى تر از نظريه هاى موفق نيست. آنها ايده ها را چنان سازمان مى دهند كه قدرت دركى در اختيار شما قرار مى دهند كه در تمام نظام هاى فكرى انسان از ابتدا تاكنون بى همتا است.

•فكر مى كنيد چه آزمونى بتواند اعتماد به نظريه داروين را طورى استحكام بخشد كه نگاه كپرنيكى به منظومه شمسى امروزه از آن برخوردار است؟ آيا آزمونى هست كه بتواند همان نوع دقتى را نشان دهد كه امروزه براى حركات سياره اى داريم؟

در اينجا دو نكته وجود دارد: اجازه دهيد آنها را يك به يك باز كنم. مسئله دقت فقط اينشتين را از داروين متمايز مى سازد. اما به نظر من علت مقاومتى كه در جوامع گوناگون مشاهده مى كنيم فقط اين نيست. بيشتر آنچه كه اينشتين گفته و انجام داده است ارتباط مستقيمى با آنچه كه در كتاب مقدس مى خوانيم ندارد. هيچ كس نه از نسبيت خاص يا كارهاى او در مكانيك كوانتوم خبر دارد و نه به آن اهميتى مى دهد. آنجا كه اينشتين واقعاً با كتاب مقدس تضاد پيدا مى كند اين واقعيت است كه نسبيت عام اصل سازمان دهنده بيگ بنگ مى شود. اينجاست كه نظريه نسبيت با مسئله منشا تلاقى مى كند و اينجا است كه جامعه مذهبى به آن واكنش نشان مى دهد. به همان قياس به سيستم كپرنيكى كه بازگرديم، به نظرم مسئله زمان مطرح مى شود. مدت ها پيش از طرح قوانين حركت و قوانين گرانش توسط نيوتن، جهان مدل خورشيد مركزى را كاملاً پذيرفته بود. كتاب كپرنيك در سال ۱۵۴۳ منتشر شد اما نيوتن در سال ، ۱۶۸۷ درست است؟ اين مى شود 310 سال. اكنون از نظريه داروين 310 سال گذشته است. بايد از خودتان بپرسيد معيارتان از اين مقاومت چيست؟ آيا بخش عمده جهان در برابر آن مقاومت مى كنند؟ به آنها كه مقاومت مى كنند بخش عمده اى نيستند. زيرمجموعه كوچكى از جهان است. حتى مى توان گفت يك گروه مقاومت. اما آنها بايد بدانند كه همتايانشان در گذشته آنها كه با گردش زمين به دور خورشيد مخالفت مى كردند، كمتر از آنها سينه چاك نبودند و نيز شور و شوق طرفداران اكتشافات علمى هم از آنها كمتر نيست. شوروشوق آنها در اختراع ميكروسكوپ و كشف ميكروب ها از اين كمتر بود. به همين دليل است كه وقتى شما بيمار مى شويد به خاطر آن نيست كه خدا شما را بيمار كرده بلكه به خاطر آن است كه در معرض ميكروارگانيسم قرار گرفته ايد. مى توانم اين ميكروارگانيسم ها را به شما منتقل كنم و شما تمام علائم و نشانه هاى بيمارى را بروز خواهيد داد. اين اكتشاف خدا را از بسيارى معادلات كنار گذاشت، معادلاتى كه مردم در رابطه با علت بيمارى در سر داشتند.درباره بيمارى هاى مقاربتى داستان مشهورى هست... هنگامى كه معلوم شد پنى سيلين براى درمان بيمارى هاى مقاربتى موثر است، اسقفى در آن زمان گفت كه اين دارو كار شيطان است زيرا امكان مى دهد كه افراد زنا كنند و با مجازات خدا روبه رو نشوند. امروزه نيز ديده مى شود كه بعضى ها هنوز با ويروس ايدز به همين شكل برخورد مى كنند. اما مهم آن است كه روى هم رفته مردم ديگر فكر نمى كنند كه ميكروب توسط نيروهاى فراطبيعى منتقل مى شود. بنابراين فكر مى كنم كه مسئله گذشت زمان باشد. گفته مشهورى درباره، تكامل هر حقيقت بزرگ هست كه مى گويد: نخست، مردم مى گويند كه به آن اعتقادى ندارند؛ سپس مى گويند كه با كتاب مقدس تضاد دارد؛ و در مرحله سوم مى گويند خودشان از اول آن را مى دانستند. پس كافى است به آنها كمى زمان بدهيد. طول مى كشد تا گرم شوند.
از سوى ديگر، الهام بخش كارهاى اينشتين نقص نظريه هاى گذشته بود. چگونه آزمايش ها نشان دادند كه طرز فكر دانشمندان درباره جهان در اواخر قرن نوزدهم كاملاً نادرست بود؟
در فيزيك شكاف هايى وجود داشت و اگر كسى دورانديش نبود ممكن بود با خود بگويد: «خودشان حل خواهند شد. كمى فرصت بدهيد همه چيز روبه راه خواهد شد.» اما هيچ چيز حل شدنى نبود. بايستى كسى مثل اينشتين و انديشمندان آينده نگر همتايش ظهور مى كردند تا ماجرا روشن شود.

•آيا منظورتان آن است كه قياس با عصر حاضر موضوع اكتشافات مربوط به جهان شتابدار مطرح مى شود.

بله، امروز هم شكاف هايى وجود دارد. هنوز نمى دانيم كه ماده تاريك چيست. نمى دانيم انرژى تاريك چيست، نمى دانيم پيش از بيگ بنگ (انفجار بزرگ) چه اتفاقى افتاده است. نمى دانيم در مركز سياهچاله چه حوادثى رخ مى دهد. نمى دانيم چگونه مى توان گرانش را با مكانيك كوانتوم ادغام كرد. نمى دانيم كهكشان ها چگونه تشكيل شدند. حوزه هاى بسيار مهمى تا به امروز ناشناخته مانده اند. اما ماهيت علم همين است.

•و همين جور چيزها هستند كه مى توانند الهاماتى از نوع اينشتين را برانگيزانند؟

اميدوارم. در واقع منظورتان آن است كه كسى بيايد و تبيينى مثلاً براى ماده تاريك ارائه دهد و به عنوان بخشى از لوازم آن نظريه ده چيز ديگر را نيز تبيين كند. اين اتفاقى است كه در مورد نسبيت افتاده است. اينشتين گفت: «خب، اين هم از سرعت نور» و از اين قبيل و ناگهان نسبيت عام تقديم اعتدالين عطارد به دور خورشيد را تبيين كرد، انحراف نور ستارگان را تبيين كرد و خيلى چيزهاى ديگر. او از ابتدا تصميم نداشت آنها را تبيين كند اما اين همان چيزى است كه باعث مى شود اعتماد شما به نظريه نسبيت بيشتر شود. اگر از ابتدا بخواهيد چيزى را تبيين كنيد، دودل خواهند شد كه نكند چيزى سرهم كرده تا آن را توجيه كند... اينشتين نمى خواست اينها را تبيين كند و همين قدرت شناخت به اعتماد فوق العاده اى منجر شد كه او در مسير درست قرار گرفته و به طرز كار طبيعت عميقاً پى برده است.

عبادت قلبی

یک مثال ساده: شما در اینترنت یک حساب (account) باز می‌کنید و بوسیله‌ی شناسه‌ی کاربری (ID) خود، با دیگر شناسه‌ها ارتباط بر قرار میکنید. شما میتوانید با آنها از طریق ایمیل مکاتبه کنید، عکسهای دیجیتالی و دیگر فایلهای خود را در اختیار همدیگر قرار دهید، و یا حتی با همدیگر به اتاقهای گفتگو بروید (چت روم) و مستقیم با هم ارتباط بر قرار کنید. این شناسه همچنین به شما امکان دسترسی به برخی بازیهای کامپیوتری و یا فیلم را نیز می‌دهد.
تمام این امکانات تنها از طریق یک موسسه‌ی بزرگ اینترنتی به شما داده شده است. پس میتوان گفت که خالق و آفریننده‌ی شما در این محیط اینترنتی (که همان شناسه‌ی شما می‌باشد) این موسسه میباشد. همچنین این موسسه علاوه بر خلقت شناسه‌ی شما، شما را از نعمتهای خودش (همان امکانات اینترنتی همچون ایمیل و غیره) بهره‌مند میسازد. به عبارتی ساده تر این موسسه خالق، مدیر و هدایت کننده‌ی این محیط اینترنتی به همراه شناسه‌ی کاربرانش می‌باشد. البته این واضح هست که هر شناسه‌ی کاربری دارای یک شخصیت و اراده‌ی مستقل می‌باشد که توسط این موسسه بوجود نیامده است، ولی نفس وجود و زندگی در محیط اینترنتی را این موسسه اهدا کرده است.
حال پرسش این است که چون این موسسه‌ی اینترنتی خالق شناسه‌ی شماست و نعمتهای اینترنتی را به شما ارزانی کرده، آیا شما در این محیط اینترنتی مستلزم به پرستش، کرنش و عبادت این موسسه هستید؟ آیا تنها نفس خلقت و اهدای یکسری نعمت، شخصی را ملزم به عبادت و پذیرش بی چون و چرای اوامر اهدا کننده می‌کند؟ ممکن است این نکته مطرح شود که در صورت عدم عبادت این موسسه‌ی اینترنتی، شناسه‌ی شما توسط همین موسسه از بین خواهد رفت (در محیط اینترنتی نابود می‌شوید). ولی آیا چنین تهدیدی موجب عبادت قلبی شما خواهد شد و یا عبادتی از روی تنفر را منجر میشود؟
همین موضوع را میتوان بسط داد تا به دنیای خودمان برسیم. آیا در صورت پذیرش وجود خالق دنیا (خدا)، ما ملزم به عبادت وی هستیم؟ اگر آری چرا؟ اگر این عبادت از روی ترس است، آیا این عبادت قلبی خواهد بود؟

پیروی و تقلید

پیروی و تقلید مردم از یکدیگر در مسایل گوناگونی از زندگی مردم رخ میدهد. از مسایل فکری یا اعتقادی گرفته تا مسایل عملی و رفتاری میتوانند شامل این گونه تقلیدها بشوند.
در محدوده‌ی دین هم، مردم گاهی توصیه به تقلید و پیروی از علمای دین می‌شوند. در پاسخ به مخالفان تقلید دینی، گاه این استدلال بیان میشود که یک بیمار برای درمان به متخصص پزشکی مراجعه می‌کند، پس مردم نیز برای رفع مشکلات دینی خود باید به متخصص دینی رجوع کنند. پس همانطور که به یک پزشک مناسب رجوع میکنیم تا درمان شویم، بایستی به یک عالم دینی مناسب رجوع کنیم تا نیازهای دینیمان رفع شود.
ولی آیا این توجیه و مقایسه کاملاً درست است؟ آیا نحوه‌ی یافتن یک متخصص مناسب در امور دینی همانند پیدا کردن یک متخصص مناسب در امور دنیایی (مانند پزشکی) است؟

***********

شما سعی میکنید پیش پزشکی بروید که تجربه ی شما یا دیگران ثابت کرده که درمانش عموماً مؤثر است. بطور خلاصه یک متخصص پزشکی (و یا دیگر فنون و تخصصهای دنیایی) را بر پایه نتایجی که خود این متخصص و یا متخصصانی مشابه وی ارائه کرده اند ارزیابی و انتخاب میکنید. اگر خودتان و یا دیگران از متخصص نتیجه ی مناسبی نگرفته باشید، دیگر نزد وی نمیروید.
نمونه استدلالی برای پیروی و تقلید، که ناشی از تجربه‌های مستقیم و یا غیرمستقیم از نتایج می‌باشد:
"اگر به این شکلی که من میگویم عمل کنید بزودی درمان خواهید شد، چون که
- نگاهی به بیماران من نشان میدهد که اکثرا با روش درمانی من سریعاً درمان شده‌اند.
- من علم پزشکی را در فلان دانشگاه تحصیل کرده ام و همانطور که حتما تا حالا دیده یا شنیده‌اید فارغ التحصیلان این دانشگاه در درمان بیماریها خُبره‌اند.
- من جز پزشکان همان درمانگاهی هستم که بیماران زیادی را درمان نموده است.
- من این دستوالعمل را از همان متون پزشکی‌ی استخراج نموده ام که پزشکان موفق بکار میبرند و بیمارانشان نیز درمان میشوند."

حال پرسش این است که در مسائل دینی چگونه یک متخصص مناسب را شناسایی می‌کنیم؟ نتایج مسائل دینی عموماً نا محسوس بوده و یا تجربه آنها به پس از مرگ موکول می‌شود. در واقع متخصص دینی تنها به شما وعده‌ی سودمند بودن روشش را میدهد و هیچ نمونه‌ی روشنی از سودمندی روش وی تجربه نشده است.
نمونه استدلالی برای پیروی و تقلید، که تنها ناشی از یک وعده‌ و هشدار تجربه نشده می‌باشد:
"اگر مشابه این روشی که من می‌گویم عبادت کنید خداوند به شما پاداشی بزرگی در آخرت خواهد داد و در غیر اینصورت عبادات شما لزوماً از جانب پروردگار پذیرفته نخواهد شد."

***********

با توجه به آنچه که خلاصه‌وار بیان شد، اینگونه مقایسه میان "رجوع به متخصصان امور دنیایی" و "رجوع به متخصصان امور دینی" به علت غیر قابل تجربه بودن نتایج کاری متخصص دینی، نامناسب بوده و تقلید از مرجع دینی را نمی‌تواند بروشنی توجیه کند. البته آشکار هست که اگر یک عالم دینی، توانا در نشان دادن خوشبخت شدن (مانند رفتن به بهشت) کسانی که به سبک مورد تایید وی عبادت کرده‌اند بشود، آنگاه تقلید و پیروی از دستورات وی مفهوم دارد!

تاریخ دنیا


آغاز این دنیا (انفجار بزرگ): 13.7 میلیارد سال پیش.


پیدایش خورشید: 4.57 میلیارد سال پیش.


پیدایش زمین: 4.54 میلیارد سال پیش.


پیدایش حیات در زمین: 3.7 میلیارد سال پیش.


حکمرانی دایناسورها بر زمین: از 230 میلیون سال پیش تا 65 میلیون سال پیش (انقراض).


جدایی میمونهای انسان نما از میمونهای دنیای کهن: 25 میلیون سال پیش.


جدایی اجداد انسان از اجداد شمپانزه: 6 میلیون سال پیش.


تولید ابزارهای ساده ی سنگی توسط اجداد انسان: 2.5 میلیون سال پیش.


پیدایش انسان نئاندرتال (معروف به انسان غارنشین): 500 هزار سال پیش. انقراض: 30 هزار سال پیش.


پیدایش انسان نوین: 200 هزار سال پیش.


آغاز ساخت وسایل ساده همچون کمان، قایق و غیره توسط انسان نوین: 22 هزار سال پیش.


پیدایش کشاورزی و رام کردن حیوانات: 12 هزار سال پیش.


آغاز بکار گیری فلزات: 6 هزار سال پیش.


پیدایش تمدن و شهرنشینی: 6 هزار سال پیش.


آغاز پیدایش فلسفه و مذهبهای تاثیر گذار: بین 3800 تا 2600 سال پیش.


آغاز انقلاب صنعتی: حدود 250 سال پیش.


پیدایش تکنولوژی نوین همچون مخابرات، کامپیوتر و غیره : 100 سال اخیر.


پ.ن.

1- تاریخها تقریبی میباشند.

2- ممکن است تعدادی از رویدادها نزد برخی افراد تنها بصورت تئوری در نظر گرفته شود.

3- مرجع اصلی مطالب و عکسها، سایتهای اینترنتی گوناگونی (چون مقاله های مختلف در ویکیپدیا) میباشد.



انسان و هستی


در گوشه‌ای از هستی، دنیای کوچکی است. این دنیا خود مملو از کهکشانهای فراوان است. در گوشه‌ای از این دنیا، کهکشانی است و در این کهکشان، منظومه‌هایی از جمله منظومه‌ی خورشیدی قرار دارد. در این منظومه‌ی خورشیدی، سیاره‌ی کوچکی بنام زمین است با موجوداتی به مراتب کوچکتر بنام انسان. انسانی که خود را مرکز هستی میداند. او خدایی متصور است که کل هستی را برای وی آفریده. خدایی که هر روز و شب به افکار، اعمال و دعاهای این انسان دقت دارد. افکار، اعمال و دعاهای همان انسانی که در زمینی بزرگ است. همان زمینی که در منظومه‌ای بزرگتر. همان منظومه‌ای که در کهکشانی به مراتب بزرگتر. همان کهکشانی که در دنیایی بارها بزرگتر. و همان دنیایی که در گوشه‌ای از هستی نشسته.

نقد برهان وجوب و امکان

«نویسنده‌ی متن زیر سروش می‌باشد.»

در ذیل مطلبی نوشته اردشیر پ آورده شده که در آن به نقد برهان وجوب و امکان که معمولا بعد از براهین نظم و علیت آورده می شود پرداخته شده است.

وجود داشتن موجوداتی که در جهان هستند امریست امکانی و نه ضروری، یعنی می توانستند وجود نداشته باشند. اگر همه چیز ممکن الوجود باشند هستی آغاز نمی شود، و باید واجب الوجودی باشد که این چرخه را آغاز کند. این برهان وجب و امکان است.

بنا بر باور شبهه فلسفي موجود در كلام اسلامي و مسيحي، كه برگرفته از آراي برخي فلاسفه ي خاص (چون افلاطون و ارسطو) است، و در عين حال متكلمين آنها را اصول بديهي و غير قابل اجتنابِ تمام فلسفه هاي دنيا مي دانند، وجود به دو نوعِ واجب و ممكن تقسيم مي شود. وجودِ واجب، وجودِ ماهيتي ست كه نبودنش تناقض آميز باشد، و وجودِ ممكن آنچه واجب نباشد. مثلا وجود نداشتن قلمي كه اكنون بر روي ميز من است، ممكن است (؟) تناقضي منطقي به وجود نياورد، در اين صورت ممكن الوجود است. اگر نبودِ آن تناقض آميز باشد، واجب الوجود خواهد بود.

برهان را اينگونه اقامه مي كنند :

وجودِ اشيايي كه ما مشاهده مي كنيم ضروري نيست. يعني هم مي توانند باشند و هم مي توانند نباشند. اگر همه ي چيزها چنين باشند، هيچ چيز در آغاز وجود پيدا نمي كرد، و در نتيجه اكنون نيز چيزي وجود نمي داشت. بنا بر اين بايد موجودي باشد كه وجودش ضروري باشد، كه آنرا خدا مي ناميم.

در توضيح بيشتر مي توان گفت كه وجودِ ممكن، نه به بودن گرايش دارد، نه به نبودن. پس اگر وجود داشته باشد، عاملي بوده كه باعث آن شده باشد. اگر تمام اشيا ممكن باشند، موجود بودنشان ايجاد تسلسل مي كند، كه قابل قبول نيست. پس حتما بايد موجودي باشد كه وجودش ضروري باشد و تكليف وجودهاي ممكن را مشخص كند. به اين موجود، كه آنرا واجب الوجود مي ناميم، خدا مي گوييم.

مسئله را به اين صورت نيز طرح مي كنند كه هر چيزي كه ضروري نباشد نياز به تبيين دارد. اينكه دو چيز برابر با چيز ديگر خود برابرند، نياز به تبيين ندارد به اين خاطر است كه ضروري و بديهيست، در حالي كه شناور ماندن كشتي بر روي آب اينچنين نيست، و نياز به تبيين دارد (!). تبيين يعني اينكه وجود چيزي از طريق ارتباط آن با چيزهاي تبيين شده ي ديگر، كاملا يقيني و مشخص شود. حال، اگر سلسله ي چيزهاي موجود در جهان را تبيين كنيم، در نهايت به جايي مي رسيم كه به عاملي بي نياز از تبيين (تبيين شده به خودي خود = ضروري) نياز داريم. آن عامل (يا عاملها) را خدا (يا خدايان) مي ناميم.

اين برهان توسط ابن سينا هم بيان شده، و خود او (كه كاش وقت خود را يكسره صرف پزشكي مي كرد و با دخالت در كار فلاسفه باعث بدنامي خود نمي شد) كه برهانهاي ديگر را به كلي غير قابل قبول مي دانست، اين يك برهان را درست و يقيني مي دانست، و يگانه راه رسيدن به وجود خدا. ملاصدرا نيز از آن با عنوان برهان صديقين نام مي برد.

شايد به نظر آيد كه اين برهان همان برهان عليت است (به خصوص در بيان دوم)، با اين حال تفاوتهاي ظريفي با آن دارد. اين برهان نيز برهاني عقليست، و چون برهان هستی شناسی قصد دارد به صورت عقلي محض به وجود خدا برسد.

اولين ايراد اين برهان اين است كه موجود بودن چيزي كه ذاتا ممكن است، نه واجب، الزاما نياز به عاملي خارجي ندارد. براي اين ادعاي آنها هيچ دليل و اثباتي وجود ندارد، و حتا به عنوان مثال نقض (كه حتا نبودن چنين مثال نقضي هم بي اعتباري آن را برطرف نمي كند) مي توان به سيستمهايي اشاره كرد كه به خاطر كوچك بودنشان تابع عدم قطعيت مي شوند. به عنوان مثال، الكتروني را فرض كنيد كه به سمت پرده اي پرتاب شده. بر اساس عدم قطعيت مي دانيم كه به هيچ وجه نمي توان محل برخورد آن را تعيين كرد، بلكه مي توان احتمال برخورد آن به نقاط مختلف را مشخص كرد. نقطه اي را در نظر مي گيريم، كه مثلا احتمال برخورد الكترون با آن 20% است (منظورم از نقطه سطحي كوچك است، نه نقطه به معناي هندسي آن). در اين حالت مي دانيم كه برخورد الكترون با آن نقطه ضروري نيست. يعني هم مي تواند برخورد كند، هم مي تواند برخورد نكند، و اين سرانجامِ الكترون با هيچ رويداد پيشيني در تناقض نخواهد بود. پس اين مسئله امري امكانيست. حال، اگر الكترون به آن نقطه برخورد كند تكليف چيست ؟ چيزي كه ضروري نبوده رخ داده، در حالي كه عاملي باعث ترجيح اين عمل نشده. هيچ عاملي باعث نشده كه امكان برخورد الكترون با اين نقطه تبديل به رويداد واقعي شود؛ هيچ چيز الكترون را مجبور به برخورد كردن يا برخورد نكردن به جايي نمي كند، بلكه تنها احتمال آن را تعيين مي كند، كه اين نيز خود مسئله أي امكانيست، نه ضروري. امكاني كه با هيچ عامل معين كننده اي كامل نمي شود.

پس تبديل امكان به واقعيت الزاما نياز به عاملي خارجي ندارد، و برهان ابطال مي شود، و نمي توان از آن وجودِ واجب را (واجب الوجود) نتيجه گرفت.

از سوي ديگر، بايد در نظر داشت كه آنچه اين برهان سعي دارد اثبات كند، وجود چيزيست كه "واجب الوجود" ناميده اند. گذشته از اينكه "خدا"ي اثبات شده در هريك از برهانها (با وجود نادرستي اثبات) فرسنگها با خداي دينها (كه دانا و توانا و بخشنده و انتقام گير و پند دهنده و پيامبر فرستنده و مجازات كننده و غير است) فاصله دارد، واجب الوجود، كه البته در كلام آن را با خدا معادل مي دانند، با همان خداي ديگر برهانها هم بسيار متفاوت است. اثبات وجودِ يك يا چند واجب الوجود، صرفا به اين معنيست كه سلسله ي علي (وابستگي اشيا به هم) نمي تواند تسلسل داشته باشد و بايد در جايي قطع شود، ولي هيچ اثباتي براي غير اينجهاني بودن آن ندارد. اثبات مي كند (البته اثباتي نادرست) كه واجب الوجودي هست، ولي نمي گويد كه اين واجب الوجود چيزي خارج از جهان است (خدا). هيچ الزامي براي چنين چيزي وجود ندارد. تنها چيزي كه اين برهان در صورت درست بودن مي توانست بگويد اين است كه سلسله ي وابستگي اشيا به هم بايد جايي قطع شود. همين و بس. و اين نتيجه اصلا ارتباطي با خدا پيدا نمي كند، مگر با حقه و نيرنگ. گذشته از اينكه حتا رسيدن به همان نتيجه نيز معتبر نيست و برهان به كل اشتباه است.

زمین مسطح


امروز به آنان که زمین را مسطح می‌پنداشتند می‌خندم و نادان می‌نامَمشان.
فردا نیز برخی از عقاید من، بخصوص آنانکه تنها از ایمانم سرچشمه گرفته‌اند، مورد تمسخر قرار خواهند گرفت. باید آماده‌‌ی مورد خنده قرار گرفتن و نادان نامیده شدن بدست آیندگان باشم.

در ادامه‌ی تئوری ِ هیچ

در یکی از نوشته های پیش یک فرضیه به عنوان تئوری هیچ، بصورت ساده و کلی بیان شد که ظاهراً پرسشهایی را ایجاد کرد (بخصوص در مقابل تئوری وجود خدا). در این نوشته توضیحات بیشتری در اینباره داده می‌شود. نخست باید یادآوری کرد که اگر برای یک تئوری اثباتی درست داشته باشیم، دیگر تئوری نخواهد بود. ولی تا وقتی هم که یک تئوری را نتوانیم با دلایل درست کاملاً رد کنیم (هرچند که هنوز اثبات نشده باشد)، همچنان می‌تواند مورد توجه قرار بگیرد (بدون اصرار بر درستی آن).

هرگاه چیزی وجود داشته باشد، چرایی (بصورت پرسشی) هم برای آن هست. دنیا وجود دارد پس چرایی هم برایش هست. برای پاسخ به چرای وجود هستی، برخی تئوریها، موجودی بنام خدا را به عنوان پاسخ ارائه می‌دهند. ولی با فرض وجود موجودی بنام خدا، به همان ترتیب بالا، چرایی برای وجود خود خدا نیز پیش می‌آید که بی پاسخ است. در واقع تئوریهای مربوط به خدا عموماً تلاش در حل مساله بصورت معکوس دارند که در نهایت در قسمت خدا مبهم و حل نشده باقی می‌ماند.
در تئوری ِ هیچ بجای حل مساله بصورت معکوس، یک حالت ابتدایی فرض می‌شود و سپس بررسی میشود که آیا با این فرض می‌توان وجود هستی را نیز توجیه کرد یا خیر. این حالت ابتدایی باید خودش مولد یک چرای دیگر برای علتش نباشد (تا مشکلی همانند تئوری خدا نداشته باشد). بنابراین از "هیچ" آغاز کردیم، چراکه برای "هیچ"، نیازی به جستجوی دلیل نداریم. برای توجیه چگونگی وجود هستی از "هیچ"، برای هر چه که هست وجود متضادش را هم درنظر می‌گیریم تا در مجموع همچنان هیچی وجود نداشته باشد ولی وجود هستی نیز توجیه شود.
مساله‌ی مبهم در تئوری هیچ چگونگی تولید متضادها از درون هیچ است. اگر دونیم شدن هیچ را بصورت یک رویداد درنظر بگیریم آنگاه دوباره چرایی برای این دونیم شدن مطرح می‌شود. اگر پاسخ این رویداد را به وجود عاملی خارجی نسبت دهیم، تناقضی در پیشفرض اولیه (هیچی وجود ندارد) پیش می‌آید. پس تنها راهی که می‌ماند این است که رویداد را تصادفی بدانیم. که البته تصادفی دانستن یک رویداد، خود موضوع مبهمی هست و پذیرش آن سخت. راه دیگر این است که دو نیم بودن را بجای یک رویداد، درون ذات "هیچ" در نظر بگیریم، که این هم ابهامات خودش را دارد. در هر حال با این نوع پاسخها، حتی باید این تصور را کرد که دنیاهای موازی دیگری نیز بطور تصادفی و مستمر از هیچ ممکن است بوجود بیایند.

بطور خلاصه در تئوری هیچ:
. ابتدای هستی بدون نیاز به چرا و علت ارائه می‌شود (برخلاف ابهام موجود در تئوری خدا). +
. وجود هستی با تئوری هیچ ناسازگاری ندارد (بکمک تعریف متضادها). +
. تئوری هیچ با وجود خدا به عنوان آفریدگار مشکلی ندارد (نه تاییدش می‌کند و نه ردش)، ولی در صورت پذیرش خدا، احتمالاً یک ضد خدا را نیز باید در نظر گرفت. +
. توجیه چگونگی دو نیم شدن "هیچ" مبهم است. -

پ.ن. این تنها یک تئوری است در میان تئوریهای بسیار دیگر؛ بنابراین هیچ اصراری بر درستی این تئوری نیست و از دریافت هر گونه نظر که به ابهامات این تئوری اضافه کند استقبال میشود.

آیا پیروان مسیح گوسفند هستند؟

«نویسنده‌ی متن زیر سروش می‌باشد.»


مطمئن هستم که خوانندگان ما ، چه مومنان و چه ملحدان ، با دیدن تیتر این مقاله ، می خواهند به ما انتقاد کنند که چرا فحش و ناسزا میگویید و چرا توهین میکنید!؟ که به همگان اطمینان میدهم که بعد از اتمام مطالعه این نوشته نظر دیگری خواهند داشت!
ما به مسیحیان توهین نمیکنیم ، بلکه پیامبرشان است که به آنها توهین کرده است و صفت گوسفند را به آنها داده است . بر عکس ، هدف از این نوشته این است که بگوید انسانها گوسفند نیستند . این مذاهب هستند که انسانها را گوسفند می خواهند و این چنین آنها را خطاب می کنند .
ما پشت تمام ادعاهایمان اسناد و مدارک بسیار محکمی داریم . برای اثبات اینکه عیسی پیروانش را گوسفند خطاب کرده است مراجعه می کنیم به کتاب مقدس! در بخش پایانی عهد جدید ، انجیل متی قسمت " بازگشت به زمین در آخر زمان " عیسی بی پیروانش می گوید:

" هنگامی که من مسیح موعود با شکوه و جلال خود و همراه با تمام فرشتگانم بیایم آنگاه بر تخت با شکوه خود خواهم نشست . سپس تمام قوم های روی زمین در مقابل من خواهند ایستاد و من ایشان را از هم جدا خواهم کرد . همانطور که یک چوپان گوسفندان و بزان را از هم جدا می کند! گوسفندان را در طرف راستم قرار میدهم و بز ها را در طرف چپم! آنگاه به عنوان پادشاه به کسانی که در طرف راست منند ، خواهم گفت بیایید عزیزان من! "
پس دیدید که این مسیح است که به پیروانش صفت گوسفند را میدهد . ما به مسیحیان میگوییم که شما انسان هستید ، شان و مقام انسانی خود را دریابید و اجازه ندهید که کسی چنین جسارتی کند و شما را گوسفند خطاب کند . گوسفند حیوانی است که از قدرت تفکر عاجز است و به نفهمی مشهور است و این صفت را برای دشنام دادن به کسی که هیچ نمیفهمد بکار میبرند . عیسی شما را گوسفند می خواهد، می خواهد شما نادان باشید ، چشم و گوش بسته به آن همه خرافات ایمان داشته باشید و بدون تفکر و تعقل تنها از چوپان خود پیروی کنید . می خواهد گوسفند باشید که فکر نکنید، که مبادا انتقاد کنید ، انتقاد کنید به آن همه خرافاتی که طی گذشت صد ها سال بر مغزهای شما تحمیل شده است . آخر تا کی!؟ آیا نمی خواهید به هویت انسانی خود بر گردید و انسان باشید؟
دست از این خرافه ها بردارید . از هیچ چیز نترسید ، از تفکر ، از انتقاد و اعتراض بر علیه آن خرافه ها نترسید، خدایی آنجا نیست که شما را آزار برساند، دنیای دیگری در کار نیست که آنجا شما را بخواهند مجازات کنند. نترسید، به خود بیایید، خود را باور کنید که یک انسان دارای فهم و شعور و قدرت تصمیم گیری هستید، نه گوسفندی که چشم و گوش بسته فقط از چوپانش پیروی می کند. آخر کمی روی آن چرندیات و خرافاتی که در کتاب مقدس آمده است فکر کنید، چگونه میشود کسی روی صورت کسی دست بکشد و بیماری هایش را شفا دهد!؟ آیا خود شما به محض اینکه احساس بیماری کردید برای درمان به پزشک مراجعه نمی کنید؟ و آیا پزشکان تا به حال درد های شما را درمان نکرده اند که نیازی به شفا و دست آویز به خرافه داشته باشید؟ شفا دادن یعنی چه؟ اگر مسیح معجزه کرد و چندیدن نفر را شفا داد، که هیچ سندی برای اثبات این ادعاها وجود ندارد وآنها داستانهای خرافی هستند، اگر مسیح چنین کرد، در مقابل پزشکان حقیقی، مگر روزانه چندین و چند بیمار را حقیقتاً درمان نمی کنند؟ پس اینها که صدها برابر مسیح معجزه دارند، چرا این حقایق عینی را انکار میکنید و در عوض آن داستانهای خرافی پوسیده دوران جهل تاریخ را باور می کنید.
یکی دیگر از داستانهای کتاب نامقدس را اینجا می آوریم تا با هم آن را نقد کنیم و ببینیم که چه خرافاتی را تا امروز باور داشته ایم.
در عهد قدیم در کتاب سفر پیدایش، خدا به نوح دستور میدهد که یک کشتی بسازد و مشخصات آن را هم به نوح این چنین می گوید:
" كه‌ طول ‌كشتي ‌سيصد ذراع‌ باشد، و عرضش ‌پنجاه ‌ذراع‌ و ارتفاع ‌آن ‌سي ‌ذراع ‌و روشني ‌اي ‌براي ‌كشتي ‌بساز و آن ‌را به ‌ذراعي ‌از بالا تمام‌ كشتي ‌را در جنب ‌آن‌ بگذار، و طبقات‌ تحتاني‌ و وسطي ‌و فوقاني ‌بساز. حدودا دویست متر در 50 متر زيرا اينك ‌من‌ طوفان ‌آب‌ را بر زمين ‌مي‌آورم ‌تا هر جسدي ‌را كه‌ روح‌ حيات‌ در آن‌ باشد، از زير آسمان ‌هلاك‌ گردانم‌. و هر چه ‌بر زمين ‌است‌، خواهد مرد
جفتی از همه حیوانات به کشتی در خواهی آورد، تا با خویشتن زنده نگه داری. از هر حیوانی نر و ماده باشد. از هر پرندگان به اجناس آنها و از هر بهایم به اجناس انها و از هر حشره زمین به اجناس آنها، دو به دو از همه نزد تو آیند تا زنده نگه داری. آذوغه ای که خورده شود، بگیر و نزد خود ذخیره نما تا برای تو و آنها خوراک باشد. "
ابعاد کشتی ذکر شده حدودا دویست در پنجاه متر میشو. صدها وهزاران نوع از اقسام جانوران چه چهارپایان، پستانداران، درندگان و حشرات و غیره بر روی زمین زیست می کنند. آخر عقل سلیم باید بپرسد که چگونه ممکن است این همه جانور در روی یک کشتی با ابعد ذکر شده جا بگیرند!
گذشته از اینها غذای این همه جانور را هم برای مدت هفتاد روز باید در کشتی ذخیره کنند!
انواعی از جانداران که دیگر نسل آنها انقراض پیدا کرده، هستند مانند دایناسور ها، که آنقدر درشت اندام هستند که حتی یکی از آن ها هم اگر بتوان روی چنین کشتی ای جا داد، وزن آن آنقدر سنگین است که فورا کشتی قرق می شود!
ممکن است یک گوسفند نتواند این خرافه ها بفهمد و آنها را نقد کند، ولی از یک انسان انتظاری بیش از این داریم!
به سراغ یکی دیگر از خرافه های کتاب نامقدس می رویم که در سفر پیدایش می گوید :
پس‌خدا آدم‌ را بصورت‌ خود آفريد. او را بصورت ‌خدا آفريد. ايشان ‌را نر و ماده ‌آفريد. و خدا ايشان ‌را بركت ‌داد و خدا بديشان ‌گفت ‌كثير شويد و زمين ‌را پر سازيد و در آن ‌تسلط ‌نماييد.
من از شما مسیحیان و نیز مسلمانان و یهودیان که آنها نیز به این گفته باور دارند، می خواهم که جلوی یک آینه بروند و عکس یک میمون را هم در دست خود بگیریند، و بعد بگویند که آیا صورت آنها به کدام یک بیشتر شبیه است ، میمون یا خدا!؟
شباهت های عینی و حقیقی را که فیزیک بدن انسان با بدن میمون ها دارد را هیچ عقل سالمی که به دو چشم بینا مجهز است، نمی تواند آن را منکر شود.
چرا این حقایق عینی را منکر شویم که انسان در روند تکامل طبیعت انسان شده است و اسناد و اسکلت های انسان های اولیه در موزه ها وجود دارد و میتوان این روند تکامل را ، مستند به وضوح دید ، چرا باید این حقایق را منکر شویم و برویم آن خرافه های بی پایه و اساس را باور کنیم که خدا ما را شبیح خود آفریده است!؟ ما از عقل یک گوسفند انتظار نداریم این حقایق را بفهمد. اما از عقل سالم یک انسان چنین انتظاری داریم.
خرافه های از این دست بسیار و بسیار است، برای مثال در همان سفر پیدایش می گوید که : که روی زمین هیچ چیز نبود و همه جا خشکی بود و خدا مه را از روی زمین بلند میکرده است! این یعنی نویسندگان این کتاب در عصر جاهلیت از این علوم ابتدایی که امروز در دبستان ها به کودکان یاد میدهند هم اطلاعی نداشتند که مه و ابر ، بخار آب است که از دریا ها تبخیر میشود نه از روی زمین!
یکی دیگر از چرندیات کتاب نا مقدس این است که عمر جهان هستی را هفت هزار و اندی محاسبه کرده است!! این در حالی است که علم ثابت کرده است که دو ملیون سال گذشته فقط دوره ای بوده است که دایناسور ها روی زمین زندگی می کردند! اینها فسیلهایشان موجود است و اسناد و مدارک آن در دسترس همگان است. از حوصله این نوشته خارج است که چندیدن و چند خرافه دیگر را هم اینجا بیان کند، حتما در جایی دیگر به آنها خواهیم پرداخت.
ما امیدواریم که مسیحیان بروند با دیده انتقادی کتاب مقدس را بخوانند و آن را نقد کنند، پی بردن به خرافه ها بسیار سهل است، کافیست آن پیش فرض را که این کتاب کلام خدا است را از ذهن خود بیرون کنند، آنگاه تشخیص خرافه از واقعیت بسیار ساده است. انسان گوسفند نیست. نمی خواهیم در آینده با کسی روبرو شویم که خود را گوسفند می داند. آنگاه کسی به ما اعتراض نکند که چرا به مقدسات احترام نمی گزاریم و به آنها توهین میکنیم.
"بر گرفته از نوشته بهرام صالحی، از سایت افشا"

ادعای حقانیت در دین

متن زیر از سایت "الف" برداشته شده است. با اینکه متن تنها شامل قسمتی از مقاله‌ای بلندتر است و در مورد یک دین خاص صحبت می‌کند، ولی اصل کلی موضوع جالب بیان شده است.

به گزارش "الف"، اکبرگنجی در یادداشت اخیرش با عنوان روشنفکری فقیهانه اظهار داشت:
"تمام ادعاي پيامبر اسلام اين است که جبرئيل کلام خدا را به اطلاع او رسانده است. حتي اگر اثبات وجود خدا امکان پذير باشد، اثبات سخن گفتن خدا با يک شخص محال ‏است".
گنجی در ابتدای این مقاله نوشته است:
"مسأله: فردي مدعي است که خدا با او سخن گفته است و به او مأموريت داده تا پيام او را به اطلاع مردم برساند. همين ‏فرد ادعا دارد که "کلام خدا" از طريق يک واسطه به اطلاع او رسيده است. ‏
پرسش: آيا اين ادعا قابل اثبات است؟ ‏
پاسخ: روشن است که با هيچ دليل و برهاني نمي توان اين ادعا را اثبات کرد. به تعبير فيلسوفان مسلمان، نبوت خاصه ‏قابل اثبات نيست، براي اينکه بر امر خاص نمي توان اقامه ي برهان کرد. دينداران در طول تاريخ حتي يک دليل براي ‏اثبات اين ادعا که خدا با شخص خاصي سخن گفته است، ارائه نکرده اند. به تعبير ديگر، کسي جز خود شخص واجد ‏تجربه، امکان و حق ندارد که مدعي شود خدا با آن شخص خاص سخن گفته است. براي اينکه جز خود آن شخص هيچ ‏کس ديگري نمي تواند(امکان ندارد) از وقوع آن رويداد با خبر شود. استناد به سخن خود آن شخص، براي موجه کردن ‏ادعايش در خصوص سخن گفتن خدا با او، موجه نيست. معقول کردن اين مدعا، نيازمند اثبات چند پيش فرض است:
الف- اثبات وجود خدا‏
ب- اثبات اينکه خدا موجودي متشخص و انسانوار است، تا سخن گفتن او معقول باشد. براي اينکه اگر خدا موجودي غير ‏متشخص باشد، سخن گفتن خدا معنا نخواهد داشت.‏
ج- اثبات اينکه ارتباط خدا و آدميان، ارتباط گفت و شنودي(ديالوگي) است.
اثبات اين قضايا اگر ناممکن نباشد، بسيار دشوار است. مومنان براي هيچيک از اين مدعيات براهين معتبري ارائه نکرده ‏اند که مورد تصديق همه ي عقلا قرار گيرد."
گنجی در ادامه مقاله خود افزوده است، "مومنان براي هيچيک از اين مدعيات براهين معتبري ارائه نکرده ‏اند که مورد تصديق همه ي عقلا قرار گيرد. حتي اگر اثبات وجود خداي متشخص انسانوار امکان پذير باشد، اثبات عقلي سخن گفتن خدا با "يک شخص خاص" محال ‏است... تمام ادعاي پيامبر اسلام اين است که جبرئيل کلام خدا را به اطلاع او رسانده است".
گنجی سپس به تقسیم بندی دیدگاه روشنفکران درباب نبوت پرداخته و این تقسیم بندی را به این شرح انجام می دهد:
"الف- باور رسمي اين است که قرآن با تمام الفاظش سخن خداست که از طريق جبرئيل به پيامبر تحويل داده شده و پيامبر ‏هم عيناً آن را به اطلاع مردم رسانده است‏
ب- مدل دوم مدعي است که محتواي قرآن به وسيله جبرئيل به پيامبر الهام شده است، ولي تمام الفاظ قرآن از آن پيامبر ‏است(مدل نصر ابوحامد زيد در کتاب مفهوم نص)
ج- مدل سوم مدعي است که تمام قرآن سخن پيامبر است، اما چون شخصيت او شخصيت خدايي است، سخن او سخن خدا ‏تلقي مي شود(مدل سروش)‏
د- مدل چهارم قرآن را محصول نگاه موحدانه پيامبر به عالم مي داند. نبوت و وحي به معناي موحدانه نگريستن به عالم و ‏آدم است و دستاوردهاي پيامبر(فرآورده هاي وحي)، مدعيات صدق و کذب بردار نيستند. لذا تمام قرآن کلام پيامبر ‏است(مدل محمد مجتهد شبستري)‏
ه- قرآن محصول فهم و دريافت پيامبر از هستي است(مصطفي ملکيان)"

تئوری ِ هیچ


در ابتدا هیچی نبود، نه دنیایی، نه روحی، نه فضایی و نه حتی خدایی. هیچ به مفهوم مطلق.
هیچ به دو نیم شد: بخش مثبت و بخش منفی. ایندو بخش کاملاً متضاد یکدیگر بودند؛ بطوریکه با قرار گرفتن در کنار هم، یکدیگر را کاملاً خنثی می‌کردند و دوباره هیچ می‌شدند.
هر چیزی از هیچ میتوانست بوجود بیاید. ولی با خلق هر چیزی، متضادش هم بوجود می‌آمد تا رویهم رفته همچنان هیچ بمانند.
هیچ تبدیل شد به همه چیز، ولی در عین حال هنگامیکه همه چیز باهم بودند دوباره می‌شدند هیچ چیز (چون همدیگر را کاملاً خنثی می‌کردند).
یکی از چیزهایی که از هیچ بوجود آمد همین دنیا بود. در واقع دنیا و همه‌ی ما بخشی از همان هیچیم که بودیم...

آیا دین یک مرجع بی چون و چرا است؟

یکی از پیغامهای گذاشته شده بنظرم می‌توانست به عنوان یک بحث جداگانه مطرح شود. متن پیغام و بدنبالش پاسخ به آن در زیر آمده:

پیغام:
من نمی دونم تو چرا اصرار داری دین را به صورت یک قالب خشک و یک مرجع بی چون و چرا در نظر بگیری و شخص دیندار را مثل یک انسان دربند که نمی تواند عقاید خودش را بهبود ببخشد تصویر کنی؟ این برداشت خیلی عوامانه است. البته درسته که کم نیستند دینداران و دینداری هایی که جایگاهی برای پیشرفت و انتقاد قایل نیستند، اما این بسیار ساده لوحانه است که دیگران را هم فله وار در این گروه قرار دهی.به جای این جمع بندی های کلی و نادقیق، یک یا چند مثال عینی بزن تا معلوم بشه چقدر تصورت و اطلاعاتت در مورد دین و دینداری صحیحه. من به شخصه این دست باورهای تو را زیر سوال می برم و اساسا خیلی هم دوست دارم که تو هم عقاید من را زیر سوال ببری و از این مساله کاملا استقبال می کنم!فقط خواهشا مثالی که می زنی مستدل و واضح باشه که سر حرفهای کلی و مبهم بحث مفیدی نمی شه کرد.

پاسخ:
نوشته‌های اینجا کلی هستند چون هدف زیر سوال بردن یک دین خاص نیست. هدف این نیست که مثلاً ثابت بشه یک دین بخاطر داشتن قانونی خاص، دین بدی هست پس بگردیم دین بهتری پیدا کنیم. یا مثلاً یک دیندار بخاطر انجام یک کار، اشتباه بزرگی کرده پس دینداری بد است. اینجا دین به مفهوم کلی زیر سوال برده میشود، چون برخلاف نظر تو من ادعا کردم که دین (هر چه که باشد) یک مرجع بی چون و چرا برای دیندار میسازد. دلایلم را در زیر خلاصه‌وار آوردم.

نخست باید دید منظور از دین و دیندار چه هست؟
دین یک سری ایدیولوژی، آموزه و یا دستور ارائه می‌دهد و ادعا می‌کند که به هیچوجه خطاپذیر نیست. اگر دینی ادعای درستی مطلق نکند به آن دین نمی‌گویند بلکه به عنوان یک ایدیولوژی موقتی و یا یک مجموعه تئوری در نظر گرفته خواهد شد. دین عموماً شامل بسیاری از مطالب غیر تجربی نیز می‌باشد.
دیندار کسی هست که به دینی به عنوان یک ایدیولوژی بدون خطا باور دارد. اگر تنها به دین به عنوان یک سری آموزه نگاه کنی که بعضیهایش شاید درست باشند و بعضیهایش نه، آنوقت به تو دیندار گفته نمیشود.

یک دیندار عقایدش را در چارچوب باورهای دینی می‌تواند تغییر بدهد و بهبود ببخشد. تغییر عقاید یک فرد به خارج از چارچوب باورهای دینی عملاً به مفهوم اعتقاد نداشتن به آن دین است. همین ملزم شدن به نگه داشتن تغییر عقاید در چارچوب باورهای دینی، دین را به یک مرجع بی چون و چرا تبدیل می‌کند. بی چون و چرا بودن دین به مفهوم پرسش نکردن نیست. شاید یک دیندار از مطالب دین پرسش کند تا دلیلشان را پیدا کند ولی این پرسشها برای درک بهتر مطالب پذیرفته شده در دین است و نه برای به چالش کشیدن آنها. برای مثال فرض کن که یک دین به موضوعهای بسیاری از جمله موضوعی بنام "موضوع الف" اشاره کرده است.
پرسشهای یک دیندار در مورد "موضوع الف" می‌تواند به این صورت باشد:
- من به "موضوع الف" ایمان دارم و به توصیه‌‌های مربوط به آن نیز عمل می‌کنم ولی بسیار کنجکاوم که دلیل درستی آن را نیز بدانم. آیا می‌توانی دلیل درستی آنرا به من بگویی؟
پرسشهای یک دیندار در مورد "موضوع الف" به این صورت نخواهد بود:
- من تا "موضوع الف" برایم ثابت نشود آنرا قبول ندارم و لزوماً به توصیه‌‌های مربوط به آن نیز عمل نخواهم کرد، آیا می‌توانی دلیل درستی آنرا به من بگویی؟

نمیتوان هم دیندار بود و هم دین را به عنوان یک مرجع بی چون و چرا در نظر نگرفت. این موضوع را با چند پرسش و پاسخ ساده می‌توان نشان داد:
«پرسش 1»- آیا احتمال دارد که در دینت به نکته‌ای بر بخوری که به نظرت اشتباه هست؟
«پاسخ 1 به پرسش 1»- خیر، من هیچگاه به هیچ نکته‌ی اشتباهی بر نخواهم خورد. این نشان میدهد دین را یک مرجع بی چون و چرا درنظر گرفتی که حتی چنین احتمالی را نمی‌توانی بدهی.
«پاسخ 2 به پرسش 1»- آری ممکن است موضوعی در دین بنظرم اشتباه باشد، «پرسش 2» این اشتباه در دین را چطور توجیه میکنی؟
«پاسخ 1 به پرسش 2»- می‌پذیرم که اشتباه از من هست نه دین. چون دین بی اشتباه هست ولی من میتوانم اشتباه کنم. دوباره نشان می‌دهد که دین را یک مرجع بی چون و چرا درنظر گرفتی.
«پاسخ 2 به پرسش 2»- شاید دین اشتباه کرده باشد. آنگاه دیندار نیستی، چون دین ادعای خطا ناپذیر بودن میکند.

برای خواندن ادامه ی این بحث بخش پیغام / بحث را ببینید.

احترام به عقاید دیگران

در بسیاری از فرهنگها زیر سوال نبردن عقاید دیگران سفارش می‌شود ولی آیا این سفارش همیشه درست است؟
زیر سوال نبردن عقاید دیگران در جهت ایجاد احترام متقابل به عقاید، اغلب به دو صورت زیر تعریف می‌شود (حالتی که فرد عقاید دیگری را بخاطر برخی مصلحتهای بیرونی (مانند حفظ امنیت جانی) زیر سوال نمی‌برد، منظور بحث نمی‌باشد):
1- من باورهای تو را زیر سوال نمی‌برم اگر تو هم باورهای من را زیر سوال نبری.
2- من باورهای تو را زیر سوال نمی‌برم اگر این عقاید به من حمله نکنند.

مورد یکم بسیار متدوال است و بیشتر زمانی پیش میاید که هیچیک از دو طرف خود را آنقدر توانا برای پاسخگویی به ایرادهای وارد شده بر باورهایشان نمی‌بینند. در واقع زمانی که باورهای یک فرد توسط خود وی تعیین نشده باشند (مانند ایمان قلبی داشتن به یک دین)، فرد هم لزوماً توانا بر پاسخگویی به همه‌ی ایرادها نخواهد بود. برای همین هر دو طرف با زیر سوال نبردن باورهای یکدیگر از هم خشنود می‌مانند. ولی برای یک نفر که به دین یا مکتب خاصی ایمان ندارد، بلکه باورهایش را خودش شکل داده است چه سودی از این نوع احترام متقابل ایجاد می‌شود؟ این فرد بجای دوری جستن از زیر سوال رفتن باورهایش، باید از آن استقبال کند تا بتواند باورهایش را بهبود ببخشد. در واقع این شخص عقایدش از مرجع بی‌چون و چرایی مثل دین نمی‌آیند که مجبور باشد آنها را کامل بداند و نتواند آنها را بهبود ببخشد. پس این شخص نیازی به زیر سوال نرفتن عقایدش ندارد تا وارد معامله‌ی دو طرفه‌ی زیر سوال نبردن عقاید بشود.
عقاید مرسوم در دینهای گوناگون در بسیاری از موارد شامل حمله به ناباورانِ آن دینها هست. این حمله‌ها بصورت وعده‌ی عذابهای الهی برای ناباوران، گمراه نامیدن ناباوران، منع برخی روابط اجتماعی با ناباوران و حتی گاهی تشویق برای آسیب زدن به ناباوران دیده می‌شود. به دلیل وجود چنین حمله‌هایی افراد دیندار (با دینهای متفاوت) عموماً بر پایه‌ی تعریف یکم و نه دوم، به عقاید هم احترام می‌گذارند. روشن است فردی که به دین یا مکتب خاصی ایمان ندارد هم از این حمله‌ها در امان نخواهد بود.
بنابراین، هنگامیکه فرد نیازی به زیر سوال نرفتن عقایدش ندارد؛ طرف مقابلش هم به دینی معتقد است که به امثال وی حمله می‌کند؛ وی نیز دلیلی برای رعایت این فرهنگ احترام به عقاید دیگران بوسیله‌ی زیر سوال نبردن آنها نخواهد داشت.

حکومت دنیوی و معنوی

منظور از حکومت در این نوشته تنها بعد سیاسی آن نیست. بلکه کلاً هر چه موجب بشود که فردی یا گروهی از مردم، فرد دیگر یا گروه دیگری را تحت تاثیر خواسته هایشان قرار بدهند، مورد نظر این نوشته است.

در یکی از نوشته های پیشین (نیازهای انسان در زندگی) به رتبه بندی‌ی نیازهای انسان توسط آبراهام ماسلو پرداخته شد:
1- فیزیولوژیکی (مانند: تنفس، غذا، آب، خواب)
2- امنیتی (مانند: امنیت جسمی، سلامت، دارایی)
3- علاقه و عضویت (مانند: دوستی، خانواده، رابطه ی صمیمی جنسی)
4- قدر و اعتبار (مانند: اعتماد بنفس، مورد شناسایی و احترام قرار گرفتن)
5- شناسایی، بکارگیری و پیشرفت انواع تواناییها (مانند: خلاقیت، حل مشکلات، اخلاق، پذیرش واقعیات).
بطور معمول (بدون در نظر گیری حالتهای استثنایی) عموم مردم نیازهایشان بشکل بالا رتبه بندی شده است. برای نمونه مردم پیش از رفع نیازهای رتبه‌ی 1 و 2 خود سراغ نیازهای 4 و 5 نمی‌روند. اگر هم تفاوتی در رتبه‌ی برخی نیازها باشد، این تفاوت خودش را غالباً در نیازهای رتبه‌ بالا نشان می‌دهد.

آنچه که می‌تواند جلوی حکومت یک حاکم بر فردی را بگیرد، تلاش آن فرد جهت رفع نیازهای 4 و 5 خود ‌می‌باشد (مانند آزادی اجتماعی و عزت نفس). هنگامی که فرد خواهان رفع این نیازهای رتبه بالا (4 و 5) بشود، خود بخود از زیر سلطه‌ی حاکم هم در می‌آید. با محدود کردن نیازهای رتبه پایین یک فرد می‌توان وی را مشغول برآورده کردن نیازهای مهمتر خود کرد و بدنبال آن جلوی تلاش او برای رفع نیازهای رتبه بالای وی (همانند عزت نفس) را گرفت. این اساس و پایه‌ی حکومت را شکل می‌دهد!

نیازهای رتبه یک، نیازهای حیاتی و اساسی‌ی هستند که بودن انسان به آنها وابسته هست. اگر نیازهای فیزیولوژیکی کسی در گرو شما باشد، آن فرد سراغ نیازهای دیگری چون عزت نفس و مورد احترام قرار گرفتن نمی‌رود و شما می‌توانید بر وی حکومت کنید. بنابراین یک روش حکومت وابسته کردن رفع نیازهای فیزیلوژیکی افراد به حاکم می‌باشد. برای نمونه شاید نصیحت منسوب به آقا محمدخان قاجار برای فتحعلی شاه رو شنیده باشید که می‌گوید مردم را در فقر نگه دار تا برآنها حکومت کنی. این روش بسیار قوی است، ولی ایراد مهم آن احتمال ایجاد تنفر نسبت به حاکم می‌باشد. دلیل این موضوع هم مادی بودن این نیازها و به دنبال آن مشاهده‌ی مردم از سوء استفاده‌ی حاکم از این نیازها برای حکمرانی است. این ایراد در صورت شدید و مستمر بودن می‌تواند مشکل ساز باشد. چرا که اگر حس تنفر بسیار بالا برود می‌تواند به سطحی برسد که رتبه بندی نیازها در فرد را تغییر بدهد و این زمانی است که فرد برای نمونه بدست آوردن عزت نفس خود (نیاز رتبه بالا) را مهمتر از حفظ جانش (نیاز رتبه پایین) می‌بیند. با کمی پنهانکاری می‌شود احتمال بوجود آمدن این تنفر را کاهش داد و آن حالتی است که مردم حاکم را به عنوان یک منجی و فراهم کننده‌ی نیازهای اساسی خود ببینند و نه محدود کننده‌ی آن.

نیازهای رتبه دو هرچند همردیف نیازهای اساسی رتبه یک نمی‌باشند ولی آنها هم جز نیازهای حیاتی‌ی هستند که فرد بدون رفع کردنشان بسراغ نیازهای رتبه بالاتر نمی‌رود. پس راه دیگر حکومت وابسته کردن رفع این نیازها به حاکم می‌باشد. یک نمونه از حکومت به این روش را می‌توان در نحوه‌ی سلطه‌گری گروهای شرور و یا مافیا دید. افراد به دلیل اینکه امنیت مالی و یا حتی جانی خود (نیاز رتبه 2) را در دست این گروهها می‌بینند، حاکمیت آنها را نیز به ناچار می‌پذیرند. براخلاف حکومت بروش محدود کردن نیازهای رتبه یک، این روش حکومت با نیازهای غیر مادی فرد یعنی امنیت سرکار دارد. ماهیت غیر مادی این نیاز راه را برای جلوگیری از رخ دادن ایراد روش قبلی ساده‌تر می‌کند. یعنی با کمی تغییر در روش می‌توان احتمال رخ دادن حس تنفر در مردم را کاهش داد. دراینجا کافیست که حاکم برخلاف مثال مافیا و گروههای شرور، آسیب امنیتی را بخود منسوب نکند. در واقع اگر حاکم خود را به عنوان کسی که می‌تواند از مردم در مقابل خطرات امنیتی موجود (که از وی نشأت نمیگیرند) حمایت کند نشان بدهد، آنگاه مردم نه تنها از وی تبعیت خواهند کرد بلکه به وی علاقه هم نشان خواهند داد. این روش در برخی سیستمهای حکومتی سیاسی شاید دیده شود. در این سیستمهای حکومتی، یک خطر امنیتی بصورت اغراق آمیز بزرگ جلوه داده می‌شود (و یا اینکه خطر امنیتی توسط خود حاکم بشکلی مخفیانه جعل می‌شود). همچنین به مردم نشان داده می‌شود که این حکومت قدرت مقابله با این خطر امنیتی را دارد (که در صورت جعلی و یا اغراقی بودن خطر امنیتی، ثابت کردن قدرت مقابله، کار دشواری نخواهد بود).

تا اینجای بحث، نحوه‌ی شکلگیری حکومت بوسیله‌ی وابسته کردن رفع نیازهای حیاتی افراد به حاکم بود. ولی انسان نیازی مهمتر از نیازهای حیاتی نیز دارد که گاهی مورد فراموشی قرار می‌گیرد. این نیاز مشابه نیازهای رتبه دو به امنیت فرد ارتباط دارد ولی نه امنیت در زندگی دنیایی. افراد خواهان داشتن زندگی خوب ابدی و پس از مرگ هستند. کمتر کسی علاقه‌مند به فانی شدن می‌باشد و برعکس افراد زیادی با وجود اینکه هنوز پس از مرگ را تجربه نکرده‌اند احساس می‌کنند که پس از مرگ هم خواهند بود. با گرایش به پذیرش زندگی پس از مرگ، برخی بشکل ناخودآگاه زندگی پس از مرگ را با زندگی کنونی مقایسه می‌کنند و بنابراین خواهان یک زندگی "خوب" پس از مرگ هستند. اینجا هست که نوع دیگری از حکومت می‌تواند شکل بگیرد. حاکم با وابسته کردن امنیت پس از مرگ به خود، افراد را تحت سلطه قرار می‌دهد. این روشی است که برخی پیامبران (و یا رهبران دینی) از آن جهت حکومت بر مردم کمک می‌گیرند. شاید بسیار شنیده باشید که دینی خود را تنها راه رستگاری پس از مرگ معرفی می‌کند و مردم را از عاقبت تبعیت نکردن می‌ترساند. کم هم نشنیده‌اید که افرادی با استدلال اینکه اگر دین درست بود پس از مرگ رستگار می‌شوم و اگر نادرست بود چیزی از دست نداده‌ام بدون اینکه به شکل درونی دینی را باور داشته باشند از آن جهت تضمین زندگی پس از مرگ خود تبعیت می‌کنند. دو نوع حکومتی که در پیش ذکر شد (بر پایه‌ی نیازهای رتبه 1 و 2) عموماً مقطعی هستند. یعنی استمرار حکومت تنها در زمان حیات حاکمان رخ می‌دهد. برخلاف ایندو، حکومت نوع سوم (بر پایه‌ی نیازهای فرا دنیایی) می‌تواند حتی پس از مرگ حاکمان نیز همچنان پیش برود.

زمان


زمان نمایانگر تغییرات هست. هر تغییری که رخ بدهد به مفهوم گذشت زمان است. در صورت نبود هیچگونه تغییر، زمان هم ثابت خواهد ماند. زمان در حالت مطلق به مکان ربطی ندارد، اگر تنها یک چیز در جایی تغییر کند زمان هم تغییر کرده. اگر همه چیز در همه جا بدون تغییر بمانند زمان هم ثابت مانده است. با این توضیح می‌شود گذشته، حال و آینده را هم بر پایه‌ی تغییرات تعریف کرد:
گذشته: تغییراتی که پشت سر گذاشته شده اند.
آینده: تغییراتی پیش رو داریم.
حال: مرز بین گذشته و آینده.
اکنون با این تعریفها می‌توانیم به پرسشهایی که گه گاه برایمان پیش می‌آید راحتتر پاسخ بدهیم.

-آیا زمان عقب هم می‌تواند برود؟
یا حداقل یک تغییری هست و یا هیچ تغییری نیست؛ حالت سومی وجود ندارد. وقتی تغییری هست، زمان جلو می‌رود و وقتی تغییری نیست، زمان ثابت می‌ماند. چون حالت سومی برای تغییرات نداریم، زمان هم نمی‌تواند عقب برود.

-آیا می‌توان به گذشته رفت؟
اگر رفتن به گذشته را معادل عقب رفتن زمان بگیریم، بنا به دلایل بالا ممکن نیست. ولی اگر تغییرات پیش رو بر عکس تغییرات پشت سر گذاشته عمل کنند به آینده‌ای می‌رویم که مشابه گذشته است. پس اگر بجز شخص شما، همه چیز بصورت معکوس تغییر کند آنگاه شما احساس می‌کنید که گذشته را دوباره تجربه می‌کنید. در واقع تغییرات معکوس باعث شده همه چیز دوباره به حالتی شبیه حالت پیشین در بیاید. ولی چون شما تغییر معکوس نداشتید حافظه‌یتان حالتهای پیشین را هنوز به یاد دارد و بنابراین این حالت تازه را کاملاً مشابه حالت قدیمیتری می‌بیند که در حافظه دارید. پس احساس میکنید که به گذشته رفته‌اید.

-آیا می‌توان سریعتر از دیگران به آینده برویم؟
اگر تغییرات در شما کندتر از تغییرات دیگر رخ بدهد سریعتر به آینده می‌روید.

-آیا می‌توان از آینده خبر داشت؟
خبر از آینده یعنی خبر از نتایج تغییرات پیش رو. این آگاهی به حالتهای زیر ممکن است رخ بدهد:
1- اگر شما بدانید چه تغییراتی قرار است برای یک موجود خاص رخ بدهد آنگاه آینده‌ی آن را هم می‌توانید پیش بینی کنید. برای نمونه‌ یک شیمیدان دو ماده را با هم ترکیب می‌کند ولی پیش از انجام این عمل از محصول حاصل در آینده ممکن است خبر داشته باشد. این یک حالت خودآگاه از پیشگویی است چون شخص بطور آگاهانه تخمین می‌زند که با توجه به شرایط موجود و روند تغییرات چه نتایجی رخ خواهد داد.
2- گاهی می‌شود که فرد بدون انجام چنین تخمین‌های آگاهانه نتایج تغییرات در آینده را پیشبینی می‌کند. در واقع شخص یکسری اطلاعات از شرایط موجود را دریافت می‌کند (مثلاً با دیدن). سپس شخص بطور ناخودآگاه این اطلاعات را با حالتهای مشابه‌ای یا مغایر که در گذشته تجربه کرده مقایسه می‌کند و یک پیشگویی ارائه می‌دهد. برای نمونه فردی در نزدیکی خانه‌اش حس می‌کند که با اتفاق ناخوشایندی مواجه بشود. پس از ورود می‌بیند که از خانه‌اش دزدی شده. فرد تعجب می‌کند که چرا حدسش درست از آب در آمد. در واقع بعلت دزدی شرایط موجود با پیش از دزدی فرق کرده. برخی از این شرایط تازه به صورت روشن درک می‌شوند (مانند نبودن وسایل) ولی برخی دیگر بصورت مبهم (برای نمونه تغییر جزیی در بارتاب صدای کلید چراغ بعلت نبود وسایل!). تغییرات مبهم را ذهن شخص در صورت دریافت شاید بطور ناآگاهانه تحلیل کند و به او یک پیش بینی ارائه بدهد.
3- روش دیگر این است که بجز شما همه چیز تغییر معکوس بکند و عملاً به حالتی مشابه گذشته برود. سپس تغییرات معکوس متوقف وبصورت تغییراتی که قبلاً رخ داده بود از نو آغاز شود. آنگاه چون روند تغییرات را یکبار تجربه کردید و در حافظه‌تان مانده (چونکه شما تغییر معکوس نداشتید)، بنابراین می‌توانید آینده را پیش بینی کنید. البته این حالت از پیشگویی خیلی محتمل بنظر نمی‌آید.

-آیا فال بینی می‌تواند درست باشد؟
با فرض براینکه حرف فالبین بطور اتفاقی درست از آب در نیامده؛ در صورت وجود یکی از سه حالت بالا فالبینی می‌تواند درست باشد. اگر از حالت سه بعلت غیر محتمل بنظر آمدنش صرفنظر کنیم دو حالت یک و دو تقریباً یکسان بوده و تفاوت اصلیشان در خودآگاهانه بودن یا نبودن روند تخمین تغییرات پیش رو می‌باشد. بنابراین پرسش این است که برای مثال، کسی که فال قهوه می‌گیرد چگونه با دیدن ته مانده‌ی قهوه می‌تواند به اطلاعات لازم برای تخمین تغییرات پیش روی یک فرد برسد (چه آگاهانه یا ناآگاهانه).
نخستین پاسخ، پیش بینی براساس اطلاعات دیگری هست که فالگیر مستقیماً از خود شخص بدست می‌آورد و نه از ته مانده‌ی قهوه‌اش (مانند شناخت مخفیانه از فرد، یا شناخت توسط تحلیلهای روانشناسی که فالگیر از رفتار فرد می‌کند).
در صورت نادرستی پاسخ بالا، باید گفت که احتمالاً موقعیت فعلی و یا گذشته‌ی شخص (و یا عوامل در ارتباط با شخص) می‌توانند بر روی ته مانده‌ی قهوه‌اش (و یا ذهن فالگیر در هنگام انجام عمل فالگیری) تأثیر بگذارند. بنابراین فالگیر برپایه‌ی این اطلاعات پیشبینی ‌میکند که چه تغییراتی در آینده‌ی فرد ممکن است روی بدهد. در این حالت، شگفتی اصلی در پیشگویی نخواهد بود بلکه در چگونگی دریافت اطلاعات لازم از موقعیت شخص (و یا عوامل در ارتباط با وی) بکمک این روش نامتعارف.