آزمون تعصب

گاه شاید پیش بیاید که هنگام بحث، طرف مقابل بجای تحلیل منطقی موضوع، متعصبانه برخورد کند. ممکن است نسبت به وی حس ترحم پیدا کنیم، چراکه تعصب قدرت تحلیل منطقی را از وی گرفته است. هنگام مواجه شدن با اینگونه افراد، برای برخی این پرسش پیش میاید که نکند خودشان هم گاهی متعصبانه با بعضی موضوعها برخورد کرده و همین موجب شود که دیگران با دیده‌ی ترحم به آنها نگاه کنند. اینکه بدانیم از یک موضوع بشکل متعصبانه دفاع میکنیم یا نه، شاید آسان نباشد. چراکه گاهی به اشتباه احساس میکنیم که تمام جزییات موضوع را میدانیم و دفاعمان منطقی است. با این وجود یکراه دیگر برای آزمودن متعصب بودنمان هست. آنهم بررسی تعصبمان روی افراد است و نه موضوعهای مختلف. روشن است که بطور طبیعی، ما تمام جزییات زندگی و افکار هیچ فردی را نمیدانیم. بنابراین هرگاه دیدیم همه‌ی کارها و رفتارهای فرد خاصی (شامل رهبر سیاسی، رهبر دینی، پیامبر، قهرمان تاریخی و غیره) را توجیه میکنیم، پس باید بدانیم ما هم جز آن افراد متعصبی هستیم که شاید مورد ترحم قرار بگیرند.

پ.ن.۱ هرچند که رد شدن در این آزمون به مفهوم متعصب بودن است، ولی قبول شدن لزوماً دلیل بر نداشتن تعصب (روی موضوعات دیگر) نیست.
پ.ن.۲ مطلب دیگری درباره‌ی تعصب اینجا نوشته شده است.

احتمال تصویب قوانین مورد نظر شما در حکومتهای دیکتاتوری و مردمسالار

فرض کنید در جامعه‌ای از افراد معمولی و با طرز فکری تقریبا مستقل از هم، زندگی میکنید. اگر در مسائل متفاوت از مردم نظرسنجی کنند، شما بعنوان یک انسان متوسط و معمولی در برخی موارد نظری همسو با اکثریت دارید و در برخی موارد در اقلیت هستید (بدون در نظر گرفتن جوگیر شدن!).

حال فرض کنید حاکم این جامعه فرد دیکتاتوری هست که بدون توجه به نظر دیگران و تنها بر اساس نظر خودش قوانین را تصویب میکند. با فرض بر اینکه حاکم نیز انسانی متوسط و معمولی هست، در برخی موارد نظر شما با نظر او همسو و در برخی موارد دیگر غیر همسو هست. اگر حاکم تصمیم بگیرد که دست از دیکتاتوری بردارد و بجای اعمال نظر خود، نظر اکثریت را مبنا قرار دهد، همچنان شما با برخی از نظرات اکثریت همسو و با برخی دیگر از نظراتشان غیر همسو خواهید بود.

برای اینکه بدانیم کدام نوع حکومت برای شما بهتر است باید ببینیم که در چند درصد موارد با دیکتاتور همسو هستید و در چند درصد موارد با اکثریت. فرض کنید x تا از مردم (بصورت درصد) بعنوان اکثریت، موافق موضوعی هستند. بنابراین x بزرگتر از ۵۰ درصد خواهد بود. شما و حاکم نیز هر کدام بعنوان یک انسان معمولی از همان جامعه، به احتمال x موافق موضوع هستید و به احتمال یک منهای x مخالف آن. اگر حاکم به نظر اکثریت توجه کند، به احتمال همان x موضوع منطبق با نظر شما تصویب خواهد شد، چون شما به احتمال x جز اکثریت مردم هستید. اگر حاکم دیکتاتور باشد در دو حالت موضوع منطبق با نظر شما تصویب خواهد شد: ۱- هم شما و هم حاکم هر دو مانند اکثریت فکر کنید، ۲- هم شما و هم حاکم هر دو مخالف نظر اکثریت باشید. احتمال اینکه هر دویتان جزء اکثریت باشید x*x هست و احتمال اینکه هر دو جزء اقلیت باشید
(1-x)*(1-x)
میباشد. با این اوصاف در صورت دیکتاتور بودن حاکم، به احتمال
x*x + (1-x)*(1-x)
شما نظرتان با حاکم یکی بوده و بنابراین نظر شما تصویب خواهد شد.

بطور خلاصه، x تا از مردم (بصورت درصدی) اکثریت جامعه‌ای را تشکیل میدهند که درباره‌ی تصویب یک قانون خاص نظر یکسانی دارند (x بزرگتر از ۵۰ درصد است). اگر حاکم به نظر اکثریت توجه کند قانون تصویب شده با احتمال x با نظر شما منطبق خواهد بود، و اگر حاکم دیکتاتور باشد قانون تصویب شده با احتمال
x*x + (1-x)*(1-x)
با نظر شما همخوانی خواهد داشت.

حالا موضوع این است که زندگی در حکومت دیکتاتوری چقدر نسبت به زندگی در حکومت مردمسالار متفاوت است (از نظر احتمال انطباق نظرتان با قانون تصویب شده). منحنیهای زیر این تفاوت را برای x های متفاوت نشان میدهند. محور افقی نمایانگر x میباشد که همان درصدی از جامعه است که اکثریت را تشکیل میدهند (این اکثریت در مورد یک موضوع خاص نظر یکسانی دارند). محور عمودی نیز نمایانگر احتمال یکی بودن قانون تصویب شده با نظرتان است. منحنی سبز احتمال یکی بودن قانون تصویب شده با نظرتان در یک جامعه مردمسالار نشان میدهد و منحنی قرمز احتمال منطبق بودن قانون تصویب شده با نظرتان در یک جامعه دیکتاتوری.


برای بزرگنمایی روی عکس بزنید.

از این دو منحنی نتایج زیر را میتوان گرفت (بشکل میانگین):
۱- همانطور که انتظار میرفت در یک جامعه‌ی مردمسالار، با احتمال بیشتری قوانین تصویب شده منطبق با نظرتان است (نسبت به یک جامعه دیکتاتوری).
۲- هنگامیکه اکثریت مردم تنها کمی بیش از ۵۰ درصد جامعه را تشکیل بدهند و یا اینکه اکثریت جامعه تقریبا همه‌ی جامعه را شامل بشوند، حکومت مردمسالار یا دیکتاتوری خیلی تفاوتی باهم نخواهند داشت (از نظر تصویب قانون مورد نظرتان).
۳- بیشترین تفاوت دو حکومت مردمسالار و دیکتاتوری زمانی رخ میدهد که اکثریت مردم ۷۵ درصد جامعه را تشکیل بدهند. در این هنگام احتمال انطباق قانون تصویب شده با نظر شما، در حکومت مردمسالار حدود ۱۲ درصد بیشتر از حکومت دیکتاتوری است.

در پایان دیده میشود که هر چند در حکومت مردمسالار قوانین بیشتری با خواسته های شما همسو خواهد بود، ولی میزان تفاوتش  با یک حکومت دیکتاتوری گاهی کم میباشد (برخلاف بسیاری از انتظارات). در واقع، تحت بدترین شرایط، قوانین مغایر با نظر شما در یک حکومت دیکتاتوری حدود ۱۲ درصد بیشتر از قوانین مغایر با نظرتان در حکومت مردمسالار خواهد بود (بشکل میانگین).

پ.ن. این بررسی دیدی کلی از تفاوت دو حکومت دیکتاتوری و مردمسالار میدهد ولی باید توجه کرد که این تخمینها با ساده نگاه کردن به مساله انجام گشته و از پیچیدگیهای مساله صرفنظر شده است.

وصف العیش، نصف العیش

فکر کردن به خواسته‌های دست نیافتنیمان، گاه آرامش را از ما میگیرد. هر چند برخی از خواسته‌ها شاید بسیار بلندپروازانه باشند ولی گاهی هم این خواسته‌ها ظاهراً خواسته‌هایی طبیعی برای یک انسان هستند، که به دلایلی برای فرد دست نیافتنی شده‌اند. دردسر زمانی زیاد میشود که فرد در راه بدست آوردن خواسته‌ی طبیعیش (و نه بسیار بلند پروازانه‌اش) به مشکلات متعدد برخورده و غم نرسیدن (یا سخت رسیدن) به هدفش او را فرا میگیرد. در برخی زمانها فرد بشکل طبیعی خود را نیازمند به آن خواسته می‌بیند و ارضا نشدنش او را عذاب میدهد. ولی این تنها ناراحتیِ ناشی از ارضا نشدن نیست که به سراغ وی میاید. در زمانهای دیگر با وجودِ عدمِ نیاز به آن خواسته، همین اندیشه که نتوانسته به خواسته‌اش برسد او را آزار داده و یا حتی به حالت افسردگی می‌رساند. این عذاب دوم ناشی از افسردگی هست که میتواند وی را حتی از لذت بردن از جنبه‌های دیگر زندگی باز دارد. اینکه فرد تلاش کند تا روی خواسته‌های دست نیافته‌اش فکر نکند، شاید در واژه ساده ولی در عمل دشوار باشد. ولی راه حل دیگری نیز هست و آن فکر کردن به آن خواسته‌ی دست نیافته بشکل دست یافته است. یعنی در زمانهایی که نیاز عملی به آن خواسته ندارد، بجای فکر کردن به برآورده نشدن آن خواسته در زمان مورد نظر، به این فکر کند که این خواسته برآورده شده بود.

برای نمونه شخصی را در نظر بگیرید که بشدت به غذای خاصی علاقه‌مند است ولی بدلایلی همچون مشکل سلامتی قادر به خوردن آن غذا نیست. زمانی که فرد گرسنه هست بشکل طبیعی به آن غذا احساس نیاز پیدا میکند ولی چون توانایی خوردن آنرا ندارد، از اینکه قادر به لذت بردن از آن غذا نیست اندوهناک می‌شود. ولی همین فرد حتی زمانیکه گرسنه نیست با بیاد آوردن اینکه نتوانسته آن غذا را بخورد به اندوه خود اضافه میکند. این اندوه دوم زمانیکه که نیازی به خوردن ندارد پیش آمده و ناشی از نیاز به خوردن آن غذا در آن لحظه نیست. بلکه اندوه ناشی از دانستن عدم برآورده شدن خواسته اش در صورت گرسنگی هست. حال این فرد با تصور به اینکه این غذا را در زمان مورد نظر میل کرده بود، میتواند این اندوه دوم را بکاهد. شاید پرسیده شود وقتی که فرد آن غذا را واقعاً نخورده چگونه با تصور خوردنش از اندوهش بکاهد. پاسخ در اینست که این اندوه به خودِ خوردن ربطی ندارد بلکه به یادآوریِ خوردن ربط دارد. این نیاز به آن غذا نیست که فرد را در اندوه دوم فرو برده، بلکه این دانستِن عدمِ برآورده شدن نیازش هست که وی را آزرده کرده. بعبارت دیگر محرک این افسردگیِ دوم نیاز فیزیولوژیکی فرد به خوردن آن غذا نیست، بلکه افکار وی در این زمینه محرک هستند. بنابراین این فرد حتی زمانیکه اصلًا گرسنه نیست و مثلاً برای خوابیدن آماده میشود، با بیاد آوردن اینکه توانایی خوردن غذای مورد علاقه اش را در روزی که گذشت نداشته، در اندوه و افسردگی دوم فرو میرود. حال اگر همین فرد با یک خیالبافی ساده تصور کند که امروز این غذا را زمان ناهار میل کرده و از آن هم بسیار لذت برده، میتواند این آشفتگی و ناراحتی دوم را بسیار کاهش دهد.

شاید مثال غذا مثالی ابتدایی و ساده بنظر بیاید، ولی قابل تعمیم به موارد دیگر میباشد. گاه در زندگی این بیاد آوردنِ برآورده نشدنِ نیاز است که بسیار عذاب آورتر از خود نیاز میشود. چراکه بسیاری از نیازها در زمانهای خاص خود را نشان میدهند (مانند تمایل به غذای خاص تنها در زمان گرسنگی ممکن است پیش بیاید)، ولی فکر کردن به ارضا نشدن نیاز میتواند حتی در زمانهایی که اصلًا انسان آن نیاز را حس نمیکند، رخ بدهد. پس با یک خیالبافی مثبت در زمانهایِ عدمِ نیازِ به خواسته‌ی دست نیافتنی، میتوان ناراحتی دوم را از بین برد و یا بسیار کاهش داد.

غلبه‌ی سادگی بر پیچیدگی

گاهی بعضی کارها را با کلی برنامه‌ریزی، دوراندیشی و دقت انجام میدهیم ولی نتیجه‌ی دلخواه بدست نمی‌آید. در مقابل گاهی کارهایی را با بی‌دقتی انجام میدهیم و بعبارتی همینطوری سنگی میاندازیم تا شاید به گنجشکی بخورد، و نتیجه هم خیلی خوب از آب در می‌آید. گاهی کلی روش جدید امتحان میکنیم، ولی آخرش میبینم که روش ساده و سنتی بهتر از این روشهای جدید و احیاناً پیچیده‌تر جواب میداده است. شاید روش درک خیلی از مسائل دنیا و زندگی هم ساده تر از آنی هست که در پیش گرفته‌ایم.

جوگیر شدن

فرض کنید که شخصی تلویزیون را روشن میکند و میبیند که یک مسابقه‌ی فوتبال در جریان است. وی به فوتبال علاقه‌مند است و می‌نشیند پای تلویزیون تا بازی را نگاه کند. احتمالًا تمایل پیدا میکند که از تیمی طرفداری کند، ولی کدام تیم؟ شاید تیمی را انتخاب کند که رنگ لباسش را میپسندد، یا تیمی که فکر میکند بهتر بازی میکند و یا شاید تیمی که یکی از دوستانش در آن بازی میکند! اگر هیچ شناختی از تیمها نداشته باشد و از نظر ظاهر هم هیچ ارجحیتی میانشان پیدا نکند، چطور؟ ممکن است ببیند که تیم «الف» ۳ امتیاز از تیم «ب» جلوتر است. به این خاطر تنها چون احتمال میدهد تیم «الف» برنده است طرف آن را بگیرد. یا شاید برعکس دلش برای تیم «ب» بسوزد و طرف آنرا بگیرد. اگر علاوه بر عدم شناخت و ارجحیت ظاهری، دو تیم مساوی باشند، ولی طرفداران تیم «الف» در ورزشگاه به مراتب بیشتر از طرفداران تیم «ب» باشد. آنوقت کدام تیم را بر میگزیند؟ خیلیها تیم «الف» را ممکن است برگزینند، تنها بخاطر داشتن طرفداران بیشتر. البته باز هم ممکن است برخی بخاطر دلسوزی تیم «ب» که طرفداران کمتری دارد را انتخاب کنند.

این نمونه‌ی ساده، انتخاب و جانبداری از یک گروه یا شخص را تنها و تنها بر پایه ی احتمال بالای برنده شدن و یا داشتن طرفداران بیشتر نشان میدهد. البته این یک نمونه ی ساده‌ی ورزشی بود که شاید جوانب زیادی در بر نداشته باشد. میتوان مثال را کمی بیشتر به زندگی روزمره وارد کرد. فرض کنید یک دستگاه تلفن همراه و یا پخش کننده‌ی موسیقی با مارک خاصی به بازار آمده. خیلیها از این دستگاه تلفن همراه و یا پخش کننده‌ی موسیقی میخرند و طرفدارش میشوند. در این میان شاید عده‌ای هم هستند که اصلًا نیازی به این وسیله نداشتند و تنها به این خاطر که دیدند این وسیله طرفدار زیادی دارد آن را خریدند. یعنی نیاز به این وسیله تاثیری در تصمیم خریدشان نداشته، بلکه پیوستن به طرفداران این وسیله، محرک تصمیم به خرید بوده است.

موضوع را میتوان حتی به سیاست کشید. در مسائلی چون انتخابات، گاه افرادی که به حزب خاصی تعصب ندارند به کسی رای میدهند که احتمال پیروزیش بیشتر بنظر میاید و یا اینکه طرفداران بیشتری دارد، بدون اینکه دلیل محکم دیگری برای رای دادنشان به این شخص داشته باشند. از این مساله گاه بعنوان «اثر ارابه‌ی موسیقی» نام برده میشود، که برای اطلاعات بیشتر از این اثر به ویکیپدیای فارسی و یا انگلیسی میتوانید مراجعه کنید.

همانطور که گفته شد گاهی در مقابل تمایل به فرد پیروز نما یا پرطرفدار (بدون هیچ دلیل محکم دیگر)، برخی بدلیل دلسوزی به فرد بازنده یا کم طرفدار متمایل میشوند. این موضوع در حالت عادی در حد یک دلسوزی هست ولی در حالت بسیار خاص حتی شخص به گروه و یا کسی که از سوی آن قربانی شده است متمایل میشود و از آن جانبداری میکند. برای این حالت ویژه میتوان از سندرم استکهلم نام برد که دوباره برای اطلاعات بیشتر به ویکیپدیا رجوع کنید.

دنیای بسیار کوچک میمونها

چندی پیش یک ویدیوی کوتاه بنام «دنیای بسیار کوچک میمونها» را دیدم که بنظرم نکته های جالبی داشت. در زیر ترجمه مضمون قسمتی از این ویدیو را آورده ام. در انتهای این ترجمه، ویدیوی اصلی موجود است.

میلیاردها کهکشان در دنیای قابل لمس ما وجود دارند که هر کدامشان خود صدها میلیارد ستاره در بر دارد. در یکی از این کهکشانها و به دور یکی از این ستاره‌ها یک سیاره‌ی آبی کوچک میچرخد، که توسط گروهی از میمونها اداره میشود. البته این میمونها فکر نمیکنند که میمون هستند! در واقع اصلا خودشان را به عنوان حیوان قبول ندارند...
داشتن تکنولوژی و ساخت و سازهایی چون اهرام، آسمان خراشها، جت و دیوار بزرگ چین برای این گروه از میمونها پر ابهت و احساس بر انگیز هست.
میمونها گرفتار خودآگاهی شده اند. برخی از آنها ترسانند و برخی نگران. برخی از همه چیز نگران هستند، ولی بیشترین نگرانیشان از این هست که میمونهای دیگر چطور فکر میکنند. چونکه میمونها دوست دارند با بقیه ی میمونها جور باشند. البته این سخت است چون خیلیهاشون از هم متنفرند. همین تنفر از همدیگر هست که این میمونها را از دیگر حیوانات مجزا میکند. این میمونها متنفر از میمونهای متفاوت، میمونهایی از دیگر جاها و میمونهایی با رنگ متفاوت هستند.
همه‌ی ۶ میلیارد میمون احساس تنهایی میکنند. برخی از این میمونها برای حل مشکلاتشون به سراغ یک میمون دیگر میروند. میمونها میدانند که قرار است بمیرند. آنها خدایی را متصور شده اند و به پرستشش مشغولند. میمونها با هم بحث، جدل و دعوا دارند که کدامشان خداوند بهتری را متصور شده. میمونها جنگ را میسازند. بمب هیدروژنی را میسازند.
برخی از میمونها برای گروه دیگری از میمونها برنامه اجرا میکنند و یا آواز میخوانند. میمونها یادبود و جوایزی میسازند و آنها را به همدیگر میدهند، گویی که ارزش و معنای خاصی دارند. برخی از میمونها نوشته های نیچه را میخوانند و درباره اش با هم بحث میکنند، بدون اینکه توجه کنند که نیچه هم در واقع خودش یک میمون بوده.
میمونها برنامه ریزی میکنند، عاشق میشوند، رابطه‌ی جنسی برقرار میکنند، میمونهای جدیدی را متولد میکنند، آهنگ میسازند و میرقصند. میمونها موهای خود را از بدنشان اصلاح میکنند، گویی که میخواهند طبیعت واقعی میمون بودن خود را انکار کنند.
میمونها مراکز بزرگی برای تجمع خودشان میسازند و اسمش را شهر میگذارند. میمونها تعداد زیادی خطوط فرضی روی زمین کشیده‌اند.
برخی از میمونها سعی میکنند وانمود کنند که همه چیز بخوبی پیش میرود. برخی از آنها باور دارند که کل هستی تنها برای آنها بوجود آمده. این میمونها نمیخواهند که میمون باشند. میخواهند یک چیز دیگر باشند، ولی نیستند!



مغلطه با توسل به افراد

مغلطه را میشود به عنوان استدلالی منطقاً نادرست ولی احتمالاً با ظاهری درست تعریف کرد، که انواع گوناگونی دارد. در سایتهایی چون ویکیپدیا به تعریف، گفتن انواع و مثالهایی از مغلطه پرداخته شده است. در این نوشته بجای بحث کلی در مورد مغلطه‌گویی، به نمونه‌هایی از آن که با توسل به افراد انجام میشود، اشاره میکنم. این مغلطه‌گوییها گاهی فریبنده بوده و باعث پذیرش این استدلالها توسط مخاطبِ مغلطه‌گو میشود. در نمونه های زیر بحث کننده میخواهد به مخاطبش درستی یا نادرستی باور به موضوعی بنام «الف» را با مغلطه‌گویی و استدلالی غیر منطقی ثابت کند.


۱- توسل به اکثریت.
نمونه: نظر سنجیها نشان داده بیش از ۹۰ درصد مردم به «الف» باور دارند که این خود درستی این عقیده را نشان میدهد.

۲- توسل به یک قشر ممتاز.
نمونه: «الف» درست هست، چون حتی آمار نشان داده بیشتر افرادی که تحصیلات بالایی دارند به «الف» باور دارند.

۳- توسل به یک قشر غیر ممتاز.
نمونه: طبق آمار اکثر افراد کم سواد به وجود «الف» ایمان دارند، که این کهنه بودن و نادرستی «الف» را نشان میدهد.

۴- توسل به افراد شناخته شده همچون دانشمندان.
نمونه: فلان فیزیکدان معروف به «الف» ایمان داشت. با توجه به هوش و دانش بالای وی، «الف» باید درست باشد.
نمونه: با یک بررسی دیده میشود که بیش از ۸۰ درصد کسانیکه فلان جایزه ی مهم و شناخته شده را بردند به «الف» شدیدا باور دارند. پس «الف» حتما موضوعی درست است.

۵- توسل به اخلاقیات.
نمونه: کسی که عقیده‌ی «الف» را مطرح کرده به عنوان فردی فاسد در تاریخ شناخته شده، پس عقیده ی «الف» درست نیست.
نمونه: فلانی جزء پاکترین و درستکارترین افرادی هست که تا حالا دیده ام. اتفاقا به «الف» هم شدیدا باور دارد که همین باعث شد من هم به «الف» باور بیاورم.
نمونه: از زمانیکه فهمیدم فلانی با آن رفتارهای زننده و بی اخلاقیهایش، به «الف» باور دارد، من ایمانم از «الف» قطع شد.

۶- توسل به مردمی بودن.
نمونه: فلانی بیشترین طرفدار را دارد و به «الف» هم سخت ایمان دارد. پس «الف» درست است.

۷- توسل به سابقه ی فرد.
نمونه: فلانی تا حالا ۱۰۰ تا نظریه با ایرادهای منطقی داده، پس حتما این نظریه‌ی «الف» هم که اخیرا مطرح کرده غلطه.
نمونه: تا حالا هیچکدام از نظریه‌های فلانی را کسی نتوانسته رد کند و همه منطقاً ثابت شده‌اند. پس این نظریه جدیدش درباره‌ی «الف» هم باید درست باشد.

حقایقِ مگو

گاهی، در مسائلی همچون مسائل کلی زندگی، مذهب، اخلاق و غیره شاید گفتن و اثبات حقیقت، بجای سود، ضرر را در پی داشته باشد. گاهی به این فکر میکنم که اگر به فرض برخی از نظرات من در زمینه های گوناگون درست باشند، آیا اینکه همه مردم نیز به این باور برسند که این نظرات درست هستند، سودمند هست یا خیر. در واقع برخی عقاید در صورت باور شدنش توسط اکثریت مردم، ممکن است موجب ناامنی برای همه (از جمله خود صاحب نظر) شود. برای همین در برخی شرایط، در مورد بعضی مسائل شاید بهتر باشد که یا اصلًا سخن نگفت یا دستکم بصورت عمومی سخن نگفت.

مقبولیت و جلب توجه کردن

گاهی شخصی دوست دارد بداند میزان توجه ی دیگران به کار، رفتار و یا گفتارش چه شکلی دارد. به نوعی میزان جلب توجه کردنش را میخواهد که بداند.
با اینکه مقبول دیگران بودن لزوماً به معنای درستی نیست، گاهی دانستن میزان و دلایل مقبولیت و یا جلب توجه کردن مفید است. در نهایت اگر شخصی یاد بگیرد که چه چیزی چه کارهایی را برای برخی مقبول و یا غیر مقبول میکند، در آینده شاید بتواند برای پیشبرد برخی مقاصد خود از این موضوع بهره بگیرد.
در مقابل، زیادی دقت کردن در میزان مقبولیت کار، رفتار یا گفتار، شاید نوعی مشکل حساب بشود. برای نمونه ممکن هست کمبود اعتماد بنفس یکی از دلایلی باشد که شخص را مشغول توجه‌ی بیش از حد به میزان مقبولیت و یا جلب توجه کردن میکند.
در هر حال بنظر میاید علاقه به جلب توجه کردن یکی از مشخصه‌های روانی بسیاری از انسانها (اگر نه همه) باشد. همین باعث میشود که اگر فردی موفق به جلب توجه کردن بوسیله‌ی راههای پذیرفته شده در جامعه نشود، با هنجار شکنی (همچون آشوب و خرابکاری) برای جلب توجه کردن قدم بردارد.

سیستم حکومتی با آرای نابرابر

چندی پیش با شخصی در مورد بهترین نوع حکومت و اینکه متخصصان چگونه در تعیین حاکمیت دست داشته باشند بحث میکردیم. موضوع این هست که همیشه حق با اکثریت نیست. اکثریت گاه تصمیمی میگیرد که بعدا ممکن است خودش هم از آن تصمیم ضرر کند. البته دلیلش هم این هست که اکثریت لزوماً به همه چیز آگاه نیست تا بهترین تصمیم را بگیرد. یک راه حل (شاید قدیمی) برای این مشکل اینست که گروهی متخصص به عنوان ناظر بر انتخابات باشد تا گزینه های انتخابی را از انتخابهای اشتباه پاک کند. بنابراین اکثریت تنها از میان گزینه های مورد تایید این گروه متخصص، آنچه که بیشتر می پسندد انتخاب کند. تجربه نشان داده داشتن این گروه ناظر خود ممکن هست به دیکتاتوری ختم شود و حتی چگونگی انتخاب این گروه ناظر هم مشکلزا خواهد بود.

راه حل پیشنهادی:
مجلسی از متخصصان مورد نیاز برای اداره‌ی کشور داشته باشیم. در این مجلس در هر زمینه‌ی تخصصی مورد نیاز مثلا 5 تا 10 نفر عضو باشند. هیات دولت نیز قرار است از میان همین مجلس انتخاب شود. انتخاب این افراد متخصص نیز بوسیله رای گیری از مردم انجام میشود، ولی نه رای گیری متداول امروزی. در این رای گیری هر کس لزوماً تنها یک حق رای ندارد.
هر چند سال یکبار آزمونی در تخصصهای گوناگون گرفته میشود که شرکت در این آزمون اختیاری است. کسانی که در این آزمون شرکت نکنند و یا نمره‌ی پایین تر از حد نصاب بیاورند رایشان تنها یک واحد حساب میشود. کسانی هم که در آزمون شرکت کنند با توجه به نمره‌ی بدست آمده در تخصصهای گوناگون، اعتبار رایشان ممکن است بیشتر از یک واحد شود. برای نمونه اگر کسی در این آزمونها در زمینه‌ی کشاورزی نمره‌ی بالایی بگیرد، رای وی برای انتخاب اعضای گروه کشاورزی مجلس 100 واحد (با توجه به نمره‌ی بدست آورده) حساب میشود. همچنین شرکت نامزدهای انتخاباتی در این آزمون اجباری است و هر نامزد باید در آزمون مربوط به هر گروه تخصصی‌ی که نامزد میشود، نمره‌ای بالاتر از یک حد تعیین شده کسب کند.
در واقع کسی که برای نمونه به عنوان عضو گروه کشاورزی مجلس انتخاب میشود هم خودش در آزمون مربوط به کشاورزی نمره‌ی بالایی آورده و هم توسط مردمی انتخاب شده که متخصصان کشاورزیش رایشان بیش از یک واحد ارزش داشته.
چنین سیستم حکومتی میتواند باعث انتخاب افراد متخصص به روشی مردمی شود و احتمال کارآمدی اداره ی کشور را بالا ببرد. البته این یک ایده‌ی کلی از چنین ساختار حکومتی است که جزییاتش جای بحث بیشتر دارد.