آیا دین یک مرجع بی چون و چرا است؟

یکی از پیغامهای گذاشته شده بنظرم می‌توانست به عنوان یک بحث جداگانه مطرح شود. متن پیغام و بدنبالش پاسخ به آن در زیر آمده:

پیغام:
من نمی دونم تو چرا اصرار داری دین را به صورت یک قالب خشک و یک مرجع بی چون و چرا در نظر بگیری و شخص دیندار را مثل یک انسان دربند که نمی تواند عقاید خودش را بهبود ببخشد تصویر کنی؟ این برداشت خیلی عوامانه است. البته درسته که کم نیستند دینداران و دینداری هایی که جایگاهی برای پیشرفت و انتقاد قایل نیستند، اما این بسیار ساده لوحانه است که دیگران را هم فله وار در این گروه قرار دهی.به جای این جمع بندی های کلی و نادقیق، یک یا چند مثال عینی بزن تا معلوم بشه چقدر تصورت و اطلاعاتت در مورد دین و دینداری صحیحه. من به شخصه این دست باورهای تو را زیر سوال می برم و اساسا خیلی هم دوست دارم که تو هم عقاید من را زیر سوال ببری و از این مساله کاملا استقبال می کنم!فقط خواهشا مثالی که می زنی مستدل و واضح باشه که سر حرفهای کلی و مبهم بحث مفیدی نمی شه کرد.

پاسخ:
نوشته‌های اینجا کلی هستند چون هدف زیر سوال بردن یک دین خاص نیست. هدف این نیست که مثلاً ثابت بشه یک دین بخاطر داشتن قانونی خاص، دین بدی هست پس بگردیم دین بهتری پیدا کنیم. یا مثلاً یک دیندار بخاطر انجام یک کار، اشتباه بزرگی کرده پس دینداری بد است. اینجا دین به مفهوم کلی زیر سوال برده میشود، چون برخلاف نظر تو من ادعا کردم که دین (هر چه که باشد) یک مرجع بی چون و چرا برای دیندار میسازد. دلایلم را در زیر خلاصه‌وار آوردم.

نخست باید دید منظور از دین و دیندار چه هست؟
دین یک سری ایدیولوژی، آموزه و یا دستور ارائه می‌دهد و ادعا می‌کند که به هیچوجه خطاپذیر نیست. اگر دینی ادعای درستی مطلق نکند به آن دین نمی‌گویند بلکه به عنوان یک ایدیولوژی موقتی و یا یک مجموعه تئوری در نظر گرفته خواهد شد. دین عموماً شامل بسیاری از مطالب غیر تجربی نیز می‌باشد.
دیندار کسی هست که به دینی به عنوان یک ایدیولوژی بدون خطا باور دارد. اگر تنها به دین به عنوان یک سری آموزه نگاه کنی که بعضیهایش شاید درست باشند و بعضیهایش نه، آنوقت به تو دیندار گفته نمیشود.

یک دیندار عقایدش را در چارچوب باورهای دینی می‌تواند تغییر بدهد و بهبود ببخشد. تغییر عقاید یک فرد به خارج از چارچوب باورهای دینی عملاً به مفهوم اعتقاد نداشتن به آن دین است. همین ملزم شدن به نگه داشتن تغییر عقاید در چارچوب باورهای دینی، دین را به یک مرجع بی چون و چرا تبدیل می‌کند. بی چون و چرا بودن دین به مفهوم پرسش نکردن نیست. شاید یک دیندار از مطالب دین پرسش کند تا دلیلشان را پیدا کند ولی این پرسشها برای درک بهتر مطالب پذیرفته شده در دین است و نه برای به چالش کشیدن آنها. برای مثال فرض کن که یک دین به موضوعهای بسیاری از جمله موضوعی بنام "موضوع الف" اشاره کرده است.
پرسشهای یک دیندار در مورد "موضوع الف" می‌تواند به این صورت باشد:
- من به "موضوع الف" ایمان دارم و به توصیه‌‌های مربوط به آن نیز عمل می‌کنم ولی بسیار کنجکاوم که دلیل درستی آن را نیز بدانم. آیا می‌توانی دلیل درستی آنرا به من بگویی؟
پرسشهای یک دیندار در مورد "موضوع الف" به این صورت نخواهد بود:
- من تا "موضوع الف" برایم ثابت نشود آنرا قبول ندارم و لزوماً به توصیه‌‌های مربوط به آن نیز عمل نخواهم کرد، آیا می‌توانی دلیل درستی آنرا به من بگویی؟

نمیتوان هم دیندار بود و هم دین را به عنوان یک مرجع بی چون و چرا در نظر نگرفت. این موضوع را با چند پرسش و پاسخ ساده می‌توان نشان داد:
«پرسش 1»- آیا احتمال دارد که در دینت به نکته‌ای بر بخوری که به نظرت اشتباه هست؟
«پاسخ 1 به پرسش 1»- خیر، من هیچگاه به هیچ نکته‌ی اشتباهی بر نخواهم خورد. این نشان میدهد دین را یک مرجع بی چون و چرا درنظر گرفتی که حتی چنین احتمالی را نمی‌توانی بدهی.
«پاسخ 2 به پرسش 1»- آری ممکن است موضوعی در دین بنظرم اشتباه باشد، «پرسش 2» این اشتباه در دین را چطور توجیه میکنی؟
«پاسخ 1 به پرسش 2»- می‌پذیرم که اشتباه از من هست نه دین. چون دین بی اشتباه هست ولی من میتوانم اشتباه کنم. دوباره نشان می‌دهد که دین را یک مرجع بی چون و چرا درنظر گرفتی.
«پاسخ 2 به پرسش 2»- شاید دین اشتباه کرده باشد. آنگاه دیندار نیستی، چون دین ادعای خطا ناپذیر بودن میکند.

برای خواندن ادامه ی این بحث بخش پیغام / بحث را ببینید.

احترام به عقاید دیگران

در بسیاری از فرهنگها زیر سوال نبردن عقاید دیگران سفارش می‌شود ولی آیا این سفارش همیشه درست است؟
زیر سوال نبردن عقاید دیگران در جهت ایجاد احترام متقابل به عقاید، اغلب به دو صورت زیر تعریف می‌شود (حالتی که فرد عقاید دیگری را بخاطر برخی مصلحتهای بیرونی (مانند حفظ امنیت جانی) زیر سوال نمی‌برد، منظور بحث نمی‌باشد):
1- من باورهای تو را زیر سوال نمی‌برم اگر تو هم باورهای من را زیر سوال نبری.
2- من باورهای تو را زیر سوال نمی‌برم اگر این عقاید به من حمله نکنند.

مورد یکم بسیار متدوال است و بیشتر زمانی پیش میاید که هیچیک از دو طرف خود را آنقدر توانا برای پاسخگویی به ایرادهای وارد شده بر باورهایشان نمی‌بینند. در واقع زمانی که باورهای یک فرد توسط خود وی تعیین نشده باشند (مانند ایمان قلبی داشتن به یک دین)، فرد هم لزوماً توانا بر پاسخگویی به همه‌ی ایرادها نخواهد بود. برای همین هر دو طرف با زیر سوال نبردن باورهای یکدیگر از هم خشنود می‌مانند. ولی برای یک نفر که به دین یا مکتب خاصی ایمان ندارد، بلکه باورهایش را خودش شکل داده است چه سودی از این نوع احترام متقابل ایجاد می‌شود؟ این فرد بجای دوری جستن از زیر سوال رفتن باورهایش، باید از آن استقبال کند تا بتواند باورهایش را بهبود ببخشد. در واقع این شخص عقایدش از مرجع بی‌چون و چرایی مثل دین نمی‌آیند که مجبور باشد آنها را کامل بداند و نتواند آنها را بهبود ببخشد. پس این شخص نیازی به زیر سوال نرفتن عقایدش ندارد تا وارد معامله‌ی دو طرفه‌ی زیر سوال نبردن عقاید بشود.
عقاید مرسوم در دینهای گوناگون در بسیاری از موارد شامل حمله به ناباورانِ آن دینها هست. این حمله‌ها بصورت وعده‌ی عذابهای الهی برای ناباوران، گمراه نامیدن ناباوران، منع برخی روابط اجتماعی با ناباوران و حتی گاهی تشویق برای آسیب زدن به ناباوران دیده می‌شود. به دلیل وجود چنین حمله‌هایی افراد دیندار (با دینهای متفاوت) عموماً بر پایه‌ی تعریف یکم و نه دوم، به عقاید هم احترام می‌گذارند. روشن است فردی که به دین یا مکتب خاصی ایمان ندارد هم از این حمله‌ها در امان نخواهد بود.
بنابراین، هنگامیکه فرد نیازی به زیر سوال نرفتن عقایدش ندارد؛ طرف مقابلش هم به دینی معتقد است که به امثال وی حمله می‌کند؛ وی نیز دلیلی برای رعایت این فرهنگ احترام به عقاید دیگران بوسیله‌ی زیر سوال نبردن آنها نخواهد داشت.

حکومت دنیوی و معنوی

منظور از حکومت در این نوشته تنها بعد سیاسی آن نیست. بلکه کلاً هر چه موجب بشود که فردی یا گروهی از مردم، فرد دیگر یا گروه دیگری را تحت تاثیر خواسته هایشان قرار بدهند، مورد نظر این نوشته است.

در یکی از نوشته های پیشین (نیازهای انسان در زندگی) به رتبه بندی‌ی نیازهای انسان توسط آبراهام ماسلو پرداخته شد:
1- فیزیولوژیکی (مانند: تنفس، غذا، آب، خواب)
2- امنیتی (مانند: امنیت جسمی، سلامت، دارایی)
3- علاقه و عضویت (مانند: دوستی، خانواده، رابطه ی صمیمی جنسی)
4- قدر و اعتبار (مانند: اعتماد بنفس، مورد شناسایی و احترام قرار گرفتن)
5- شناسایی، بکارگیری و پیشرفت انواع تواناییها (مانند: خلاقیت، حل مشکلات، اخلاق، پذیرش واقعیات).
بطور معمول (بدون در نظر گیری حالتهای استثنایی) عموم مردم نیازهایشان بشکل بالا رتبه بندی شده است. برای نمونه مردم پیش از رفع نیازهای رتبه‌ی 1 و 2 خود سراغ نیازهای 4 و 5 نمی‌روند. اگر هم تفاوتی در رتبه‌ی برخی نیازها باشد، این تفاوت خودش را غالباً در نیازهای رتبه‌ بالا نشان می‌دهد.

آنچه که می‌تواند جلوی حکومت یک حاکم بر فردی را بگیرد، تلاش آن فرد جهت رفع نیازهای 4 و 5 خود ‌می‌باشد (مانند آزادی اجتماعی و عزت نفس). هنگامی که فرد خواهان رفع این نیازهای رتبه بالا (4 و 5) بشود، خود بخود از زیر سلطه‌ی حاکم هم در می‌آید. با محدود کردن نیازهای رتبه پایین یک فرد می‌توان وی را مشغول برآورده کردن نیازهای مهمتر خود کرد و بدنبال آن جلوی تلاش او برای رفع نیازهای رتبه بالای وی (همانند عزت نفس) را گرفت. این اساس و پایه‌ی حکومت را شکل می‌دهد!

نیازهای رتبه یک، نیازهای حیاتی و اساسی‌ی هستند که بودن انسان به آنها وابسته هست. اگر نیازهای فیزیولوژیکی کسی در گرو شما باشد، آن فرد سراغ نیازهای دیگری چون عزت نفس و مورد احترام قرار گرفتن نمی‌رود و شما می‌توانید بر وی حکومت کنید. بنابراین یک روش حکومت وابسته کردن رفع نیازهای فیزیلوژیکی افراد به حاکم می‌باشد. برای نمونه شاید نصیحت منسوب به آقا محمدخان قاجار برای فتحعلی شاه رو شنیده باشید که می‌گوید مردم را در فقر نگه دار تا برآنها حکومت کنی. این روش بسیار قوی است، ولی ایراد مهم آن احتمال ایجاد تنفر نسبت به حاکم می‌باشد. دلیل این موضوع هم مادی بودن این نیازها و به دنبال آن مشاهده‌ی مردم از سوء استفاده‌ی حاکم از این نیازها برای حکمرانی است. این ایراد در صورت شدید و مستمر بودن می‌تواند مشکل ساز باشد. چرا که اگر حس تنفر بسیار بالا برود می‌تواند به سطحی برسد که رتبه بندی نیازها در فرد را تغییر بدهد و این زمانی است که فرد برای نمونه بدست آوردن عزت نفس خود (نیاز رتبه بالا) را مهمتر از حفظ جانش (نیاز رتبه پایین) می‌بیند. با کمی پنهانکاری می‌شود احتمال بوجود آمدن این تنفر را کاهش داد و آن حالتی است که مردم حاکم را به عنوان یک منجی و فراهم کننده‌ی نیازهای اساسی خود ببینند و نه محدود کننده‌ی آن.

نیازهای رتبه دو هرچند همردیف نیازهای اساسی رتبه یک نمی‌باشند ولی آنها هم جز نیازهای حیاتی‌ی هستند که فرد بدون رفع کردنشان بسراغ نیازهای رتبه بالاتر نمی‌رود. پس راه دیگر حکومت وابسته کردن رفع این نیازها به حاکم می‌باشد. یک نمونه از حکومت به این روش را می‌توان در نحوه‌ی سلطه‌گری گروهای شرور و یا مافیا دید. افراد به دلیل اینکه امنیت مالی و یا حتی جانی خود (نیاز رتبه 2) را در دست این گروهها می‌بینند، حاکمیت آنها را نیز به ناچار می‌پذیرند. براخلاف حکومت بروش محدود کردن نیازهای رتبه یک، این روش حکومت با نیازهای غیر مادی فرد یعنی امنیت سرکار دارد. ماهیت غیر مادی این نیاز راه را برای جلوگیری از رخ دادن ایراد روش قبلی ساده‌تر می‌کند. یعنی با کمی تغییر در روش می‌توان احتمال رخ دادن حس تنفر در مردم را کاهش داد. دراینجا کافیست که حاکم برخلاف مثال مافیا و گروههای شرور، آسیب امنیتی را بخود منسوب نکند. در واقع اگر حاکم خود را به عنوان کسی که می‌تواند از مردم در مقابل خطرات امنیتی موجود (که از وی نشأت نمیگیرند) حمایت کند نشان بدهد، آنگاه مردم نه تنها از وی تبعیت خواهند کرد بلکه به وی علاقه هم نشان خواهند داد. این روش در برخی سیستمهای حکومتی سیاسی شاید دیده شود. در این سیستمهای حکومتی، یک خطر امنیتی بصورت اغراق آمیز بزرگ جلوه داده می‌شود (و یا اینکه خطر امنیتی توسط خود حاکم بشکلی مخفیانه جعل می‌شود). همچنین به مردم نشان داده می‌شود که این حکومت قدرت مقابله با این خطر امنیتی را دارد (که در صورت جعلی و یا اغراقی بودن خطر امنیتی، ثابت کردن قدرت مقابله، کار دشواری نخواهد بود).

تا اینجای بحث، نحوه‌ی شکلگیری حکومت بوسیله‌ی وابسته کردن رفع نیازهای حیاتی افراد به حاکم بود. ولی انسان نیازی مهمتر از نیازهای حیاتی نیز دارد که گاهی مورد فراموشی قرار می‌گیرد. این نیاز مشابه نیازهای رتبه دو به امنیت فرد ارتباط دارد ولی نه امنیت در زندگی دنیایی. افراد خواهان داشتن زندگی خوب ابدی و پس از مرگ هستند. کمتر کسی علاقه‌مند به فانی شدن می‌باشد و برعکس افراد زیادی با وجود اینکه هنوز پس از مرگ را تجربه نکرده‌اند احساس می‌کنند که پس از مرگ هم خواهند بود. با گرایش به پذیرش زندگی پس از مرگ، برخی بشکل ناخودآگاه زندگی پس از مرگ را با زندگی کنونی مقایسه می‌کنند و بنابراین خواهان یک زندگی "خوب" پس از مرگ هستند. اینجا هست که نوع دیگری از حکومت می‌تواند شکل بگیرد. حاکم با وابسته کردن امنیت پس از مرگ به خود، افراد را تحت سلطه قرار می‌دهد. این روشی است که برخی پیامبران (و یا رهبران دینی) از آن جهت حکومت بر مردم کمک می‌گیرند. شاید بسیار شنیده باشید که دینی خود را تنها راه رستگاری پس از مرگ معرفی می‌کند و مردم را از عاقبت تبعیت نکردن می‌ترساند. کم هم نشنیده‌اید که افرادی با استدلال اینکه اگر دین درست بود پس از مرگ رستگار می‌شوم و اگر نادرست بود چیزی از دست نداده‌ام بدون اینکه به شکل درونی دینی را باور داشته باشند از آن جهت تضمین زندگی پس از مرگ خود تبعیت می‌کنند. دو نوع حکومتی که در پیش ذکر شد (بر پایه‌ی نیازهای رتبه 1 و 2) عموماً مقطعی هستند. یعنی استمرار حکومت تنها در زمان حیات حاکمان رخ می‌دهد. برخلاف ایندو، حکومت نوع سوم (بر پایه‌ی نیازهای فرا دنیایی) می‌تواند حتی پس از مرگ حاکمان نیز همچنان پیش برود.